در میان کوآلاها
این جا استرالیا، ته دنیا
چرا نمی نویسم؟ هر روز می گویم از فردا شروع می کنم اما این فردا کی قرار است از راه برسد؟! چقدر تصمیم کبرا گرفته ام و چقدر لجم گرفته از دست خودم... همه چیز مثل برق مثل باد می گذرد و انگار هی بیشتر جا می مانم از کارهای تلنبار شده... از حرف های ناگفته و از خودم که هیچ شبیه من نیست این روزها، این روزها که هنوز دارم توی هوا انگار هزار چرخ می خورم... توی هوای این سرزمین وارونه...
هیچوقت فکرش را هم نمی کردم با اسکات برویم رستوران بلژیکی
و غذای بلژیکی بخوریم. اسکات یک موجود دوست داشتنی اهل همه جای دنیاست که پدرش
انگلیسی و مادرش آلمانی است و خودش توی
سیدنی به دنیا آمده و دبیرستان را توی آمریکا تمام کرده و توی ملبورن رفته دانشگاه
و چند سالی توی فرانسه و انگلیس کار کرده و کلن آدم با حالی است برای خودش این موجود
دوست داشتنی. تا پیش از آن حتا نمی دانستم توی سیدنی رستوران بلژیکی هست.
اسکات به هر حال برای آخر هفته یک میز رزرو کرد برای من و مهران به اضافه ی رالف
که فرانسوی-لبنانی است و محمود که اهل ترکیه است و لیدا و ویدا که دوقلو اند و کمی
هم شبیه به هم. معمولن این جا هیچ آدم عاقلی وقتی می رود سیتی (این جا به
مرکز شهر و در واقع مرکز لهو و لعب می گویند سیتی) ماشین نمی برد چون اولن جای
پارک پیدا نمی شود، دومن اگر هم پیدا شود چیزی حدود 50 دلار باید بسرفی و اگر بیش
از ساعت مجاز زیر تابلوهای پارک -که شامل نیم، یک، دو و سه ساعت است- پارک کنی،
بین 100 تا گاهی 200 دلار در شب های تعطیل جریمه می شوی و کلن غذا و هر چه حال و
هول کرده ای از دماغت در می آید. یک تئوری هم این جا ملت دارند که آدمی که برود
سیتی و مشروب نخورد از دستش در رفته و آدمی هم که برود سیتی و مشروب بخورد نمی
تواند رانندگی کند و خلاصه بهترین کار ماشین نبردن است. از ایستگاه "وینیارد" که پیاده شدیم یکی دو دور،
دور خودمان و چند تا چهار راه و خیابان چرخ خوردیم تا بالاخره "جی پی
اس" ( (GPSموبایل مهران راه افتاد و رسیدیم به مرحله ی بعدی که کشف کنیم حالا ای که جی
پی اس وگولد یعنی چه؟! کلن چیز خوبی است تکنولوژی اگر بشود ازش استفاده کرد. فقط
من که جی پی اس موبایلم راه می افتد 6 دور، دور خودم می چرخم تا بفهمم حالا این
مسیری را که دارد نشان می دهد و فلشش دارد خودش را خفه می کند از کدام سمت باید
رفت! به هر حال این جا برای هر کاری توکل که کنیم در نمی مانیم و بالاخره رسیدیم
به رستوران که به اندازه ی یک سالن ورزشی بزرگ بود با در و دیوارهای و خیلی قهوه
ای و سقفی به غایت بلند که از لوسترهای بلند آویخته اش نور نارنجی کم رنگی فضا را
روشن کرده بود. جلوی بار شلوغ بود و همهمه سالن را پر کرده بود. رالف پیدای مان کرد و دور میز
نشستیم. منو را که دیدم آنقدر طویل بود که یه هفته وقت لازم بود برای خواندنش و
فهمیدن این که این ها که نصف و نیمه به انگلیسی و فرانسه نوشته یعنی چه! رالف و
اسکات پیشنهاد دادند "ماسل" بخوریم و رالف گفت که ماسل شان خیلی فرانسوی
است و کمی تعدیل اش هم کرده اند و خلاصه من از استیک خوردن صرف نظر کردم و به قول
آن ها ماسل و به قول خودمان "ماهیچه" سفارش دادم. جالب این بود که توی
منو نوشته بود این غذا باید با دست خورده شود و از کارد و چنگال استفاده نشود! فکر
کردم لابد باید مثل فیلم رابین هود دسته ی ماهیچه را بگیریم دستمان و گوشت اش را
گاز بزنیم و خنده ام گرفت از تصورم. پیشخدمت ها هم مدام با ظرف های اشتها برانگیز
از کنارمان رد می شدند و هرازگاهی هم با مجمع های بزرگ شبیه مجمع های خودمان که
توش دیزی سرو می شود، می رفتند و می آمدند. توی هر مجمع دو تا سه قابلمه ی در
بسته بود که دلم را ضعف می برد. به دلم صابون زده بودم که ماهیچه هاشان تو مایه های
آبگوشت یا دیزی خودمان باشد. تا پیش از دیدن پیشخدمت های مجمع به سر هوس دیزی نکرده
بودم اما آنقدر آمدند و رفتند که دل من هم رفت. بالاخره قابلمه های من و مهران و
رالف و اسکات هم رسید. هیجان زده دوربین را هم آماده کرده بودم. به محض باز کردن
در دیگ انگار یکی با زانوش رفت توی چانه ام. لب و لوچه ام آویزان شد و طوری که کسی
متوجه نشود به مهران گفتم: "وای مهران این که ماهیچه نیست!" مهران هم که
تازه دوزاری اش افتاده بود گفت: "عزیزم یه غذای دیگه سفارش بده." توی
دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا همان استیک سفارش ندادم و اصلن چرا به زبان مهران
اکتفا کردم و خودم منو را نخواندم. این هم ار آن اشتباهات خنده داری است که
"ماسل" و "ماسل" یک جور تلفظ می شوند اما این کجا و آن کجا؟! متاسفانه
"ماسل ِ" توی منو با دیکته ی Mussel یعنی صدف نه ماهیچه که نوشته می شود Muscle! مهران هم
شک کرده بود پیش از سفارش دادن اما گمان کرده بود این ها توی منوی بلژیکی ماسل یا
ماهیچه را این جوری نوشته اند. به هر حال غذام را امتحان کردم و پیش از آن که حالم
از بو و طعم اش به هم بخورد کنار کشیدم. توی چین صدف خورده بودم و حتا خیلی دوست
اش داشتم اما کباب شده اش را آن هم با کلی مخلفات و ادویه و چون بوی دریا و ماهی نمی داد
دوست اش داشتم. اما این یکی یک قابلمه ی گنده صدف بوگندوی آب پز بود که داشتم روش
بالا می آوردم. تا استیک مرا بیاورند همه غذاشان
را با لذت خوردند و حتا صدف های من هم خورده شد و به جای 60 دلار 90 دلار پول شام
افتادیم. تا من باشم که هر ماسلی را ماهیچه نخوانم. یک نتیجه اخلاقی دیگر هم این
که کلن به طور دیفالت توی رستوران های اروپایی همان استیک به قول این ها ول دان یا
خوب سرخ شده سفارش بدهید و حالش را ببرید. منوی "ماسل پات" یا همان دیگ ماهیچه!" قابل توجه: No Knives and Forks هیجان زده، دوربین به دست، پیش از باز کردن در قابلمه ماهیچه هایی که قرار بود با دست بخوریم! استخوان ماهیچه های خورده شده! استیکی که باید از اول سفارش می دادم نوعی نان بلژیکی به نام Pretzel بی اغراق کپی برابر اصل بربری خودمان به لحاظ طعم نوعی سوسیس بلژیکی بسیار لذیذ برای پیش غذا در راه برگشت از ماسل خوری عکس از گوگل چه چیز بهتر از این که توی سرما
چمباتمه زده باشی جلوی کامپیوتر و بعد از کلی خبر بد درباره ی ایران خواندن، ناگهان
خبردار بشوی که "فیلم سینمایی "جدایی نادر از سیمین" به کارگردانی اصغر
فرهادی برنده جایزه بهترین فیلم جشنواره سیدنی استرالیا شده است. یک چیزی توی دل
آدم فرو می ریزد. یک جور خوشحالی عجیبی وجودت را در خودش می گیرد. آنقدر خوشحالم.
آنقدر هیجان زده ام... مرسی اصغر فرهادی، مرسی تمام دست اندر کاران این فیلم که
خیلی بیش از یک سر و گردن از سینمای ایران بالاتر است. همان شب نمایش فیلم حالت
چهره ی تماشاگران و صحبت های جسته گریخته فارسی و انگلیسی تا حد زیادی به برنده
شدن فیلم امیدوارت می کرد اما از طرفی فیلم "درخت زندگی" ساخته ترنس مالیک
و برنده ی نخل طلایی امسال کن، رقیب کوچکی نبود. اما در نهایت "چن كايگه"
كارگردان سرشناس سينماي چين که رياست هيات داوران جشنواره فيلم سيدني را برعهده داشت،
جایزه ی 60 هزار دلاری بهترین فیلم جشنواره سیدنی را به اصغر فرهادی داد. جشنواره فيلم سيدني كه امسال
ميزبان 75 فيلم بلند، 39 فيلم مستند و 34 فيلم كوتاه از 42 كشور جهان بود، هشتم جون
(18 خرداد) آغاز شد و تا نوزدهم جون (29 خرداد) ادامه داشت. عکس از گوگل عکس از گوگل مدت ها
بود که یک فیلم ایرانی خوب ندیده بودم. از یک ماه پیش که اعلام شد "جدایی
نادر از سیمین ِ" "اصغر فرهادی" در "جشنواره فیلم سیدنی"
(Sydney Film
Festival) شرکت کرده روزشماری می کردم که دوشنبه، 13 جون از راه برسد
و بروم استیت تیاتر ((State Theatre و فیلم را ببینم. از خوش شانسی، دوشنبه به مناسبت تولد
ملکه الیزابت تعطیل رسمی بود. پیش از آمدن به استرالیا نه چیزی درباره خاندان
سلطنتی می دانستم و نه هرگز فکرش را می کردم که روزی تولد ملکه برایم مهم شود. اما
حالا می نشینم پای تلویزیون و پخش زنده ی مراسم ازدواج سلطنتی را می بینم. یا کلی
ذوق می کنم از این که روز تولد ملکه تعطیل است و می شود با خیال راحت رفت جشنواره
و فیلم دید. بلیت را حدود یک ماه قبلش خریده بودم. درست از همان زمان
رزرو اینترنتی بلیت داشتم فکر می کردم که چقدر همه چیز شبیه "جشنواره فیلم
فجر" خودمان است. با این تفاوت که جشنواره فیلم سیدنی یک سایت فوق العاده
شکیل و کاربردی دارد که می شود فیلم ها را بر اساس نوع یاهمان ژانر فیلم، کشور،
کارگردان، زبان، نام و تاریخ نمایش فیلم جست و جو کرد و در عرض 7 یا 8 دقیقه بلیت
فیلم دلخواه را به صورت آنلاین و با کارت اعتباری خرید و بعد هم تصویر بلیت های
ای-میل شده را پرینت گرفت و در روز نمایش بدون آن که قرار باشد یک ساعت یا بیشتر
توی صف بایستی با آرامش بروی سینما. حتا اگر پرینت بلیت هم همراهت نباشد کافی است
با موبایلت ای میلت را دوباره چک کنی و به باجه مراجعه کنی و شماره صندلی را بگویی
تا همان جا پرینت بلیتت را به دستت بدهند. هنگام رزرو بلیت می توانی به قسمت تصویر صندلی های سالن
بروی و جایی را که دوست داری انتخاب کنی. جالب است که پیش از باز شدن تصویر صندلی
ها ازت پرسیده می شود که: "دوست داری توی استالز Stalls)) بنشینی یا
مزاناین (Mezzanine)؟" و بعد پیش خودت بلند بلند
فکر می کنی: "حالا ای که وگفتی یعنی چه؟!" خب مثل همیشه که داری سایت
های انگلیسی زبان را می ببینی، انواع لغتنامه های آنلاین جلوت باز است و می گردی
دنبال معنی کلمه های ناشناخته مبادا یک صندلی توی خیابان نصیبت بشود. چشم هات قد
نعلبکی می شود و نیشت تا بناگوش باز، وقتی توی لغتنامه ها استالز یعنی "اصطبل
و طویله" و مزاناین هم یعنی "اشکوب". به هر حال بعد از کلی تلاش
مذبوحانه، کاشف به عمل می آید که استالز همان ردیف هایی در طبقه ی پایین است و
مزاناین هم همان ردیف های بالکن یا طبقه بالای سینما یا چیزی شبیه لژ. با این
اوصاف، یک بلیت توی ردیف ِ ام ِ (M) طویله ی
استیت تیاتر می گیری. اما چه طویله ای! درواقع با شکوه ترین و مجلل ترین سالن سینمایی
بود که تا به امروز دیده ام. به نظرم به جز هزینه ی بلیت باید 17 دلار دیگر هم می
دادیم برای دیدن استیت تیاتر که برای خودش فضیلتی است. در جشنواره فیلم 2011 سیدنی، 9 فیلم از ایران شرکت کرده است.
"جدایی نادر از سیمین" اثر "اصغر فرهادی" که چندی پیش در شصت و
یکمین دوره جشنواره بین المللی فیلم برلین، جایزه خرس طلایی بهترین فیلم و 2 جایزه
خرس نقره ای بهترین بازیگر زن و بهترین بازیگر مرد این جشنواره آلمانی را از آن
خود کرد. فیلم های "دایره"، "طلای سرخ"، "آینه"،
"آفساید" و "بادکنک سفید" اثر "جعفر پناهی". فیلم
های "کشتزارهای سپید" و "جزیره ی آهنی" اثر "محمد رسول
اف" و فیلم "گشر" اثر "وحید وکیلی فر". "جدایی نادر از سیمین" بدون شک یکی از بهترین و
درخشان ترین آثار اصغر فرهادی است. آنقدر نزدیک و همسو با "درباره ی
الی" که به راحتی نمی توان گفت کدام یک فیلم بهتری است. فیلم نامه ی قوی، بازی
بی نظیر بازیگران به ویژه "شهاب حسینی" و "ساره بیات"، شخصیت پردازی هوشمندانه، پرداختن به دروغ گویی و
راست گویی و جامعه شناسی عمیق و ظریف فرهادی در مجموع شاهکاری ساخته که بیینده را
به راحتی با خود همراه می کند و درد شخصیت هایش تبدیل به درد مخاطبانش می شود.
سکانس آغازین و پایانی فیلم بهترین سکانس های فیلم هستند. فیلم با اختلاف
"نادر" و "سیمین" در دادگاه آغاز می شود و در حالی که
"ترمه" باید بین "سیمین" و "نادر" یکی را انتخاب
کند به پایان می رسد. با پایانی باز درست همان گونه که "درباره ی الی"
به پایان رسید. امیدوارم این فیلم خوب ایرانی در سیدنی هم مثل برلین بدرخشد
و جایزه ها را درو کند. این عکس ها از خودم است بعدن نوشت: برای دوستان عزیزم که در پست قبلی پرسیده بودند: عکس های پست قبلی از خودم هستند. اگر عکسی از من نباشد حتمن می نویسم. بیست و پنجم آوریل یا همان روز آنزاک روز خاصی در تاریخ
استرالیا و نیوزیلند به شمار می رود. روز گرامی داشت یادبود کشته شدگان و مجروحان
استرالیایی و نیوزیلندی در جنگ جهانی اول. زمانی که ارتش مشترک استرالیا و
نیوزیلند به حمایت از انگلستان در جنگ جهانی اول شرکت کرد. اما اهمیت خاص این روز
بیشتر مربوط می شود به نبرد سال 1915 در خلیج گالیپولی ترکیه که موجب کشته شدن ده
ها هزار استرالیایی و رقم خوردن یکی از فاجعه آمیزترین وقایع این سرزمین شد. در
این روز هر خانواده استرالیایی به طور متوسط یک نفر را از دست داد و از آن پس بیست
و پنجم هر سال به گرامی داشت کشته شدگان و مجروحان نبرد گالیپولی اختصاص داده شد. روز آنزاک برای من از خانه که بیرون آمدم درست از همان
ایستگاه قطار آغاز شد. همه جا پر بود از مردان و حتا زنان سالخورده ای که با لباس
های رسمی، شیک و اتو کشیده و مدال های برنزی و نقره ای و طلایی روی سینه شان چشم
های کنجکاو و پرسشگرم را به دنبال خود می کشیدند.
مردان و زنانی که روزگاری در اوج جوانی برای این سرزمین جنگیده بودند و
حالا پس از گذشت بیش از نیم قرن با افتخار به همراهی دوستان و خانواده خود برای
شرکت در مراسم روز آنزاک آماده شده بودند. به ایستگاه "تاون هال" (Town Hall)که رسیدم چشمم به میزهای بزرگ سرو
چای و قهوه رایگان افتاد. بلافاصله به یاد ایستگاه های صلواتی توی ایران افتادم که
ساندیس و شربت و شیر و چای به مردم می دادند. با این تفاوت که این جا توی ایستگاه
صلواتی روز آنزاک، ملت از سر و کول هم بالا نمی روند. چای داغ روی سر و دست و لباس
کسی نمی ریزد. کسی همهمه نمی کند. هر کس با رعایت نوبت شهروند کناری اش آن چه را
که می خواهد به زبان می آورد و مسئول آب جوش هم در کمال احترام چای یا قهوه ات را
می دهد و مسئول دیگری با یک لبخند گنده می
پرسد: "چای یا قهوه را با شیر می خواهی یا شکر؟" حتا محتویات لیوان را
با مهربانی و حوصله برایت هم می زند و بسته شیرینی مخصوص آنزاک یا به قول فرنگی ها
"کوکی" (البته اوزی ها به کوکی می گویند "بیکی") را هم به
دستت می دهد. هنوز مثل همیشه با مقایسه توی ذهنم درگیر بودم که دختر کوچک و زیبایی
که شبیه فرشته های توی فیلم ها بود با لباس راهبه ها نزدیک شد و یک برگ گیاه
"رزماری" را که به پرچم کوچک شده استرالیا چسبانده شده بود، به دستم
داد. سکه ای را توی سبدش گذاشتم و مردی که همراه دختر بود، توضیح داد که پول
رزماری ها صرف امور خیریه می شود و رزماری نماد کشته شدگان استرالیاست. حالا معمای
رزماری های چسبیده به سینه مردم برایم حل شده بود و با خوشحالی آن را به لباسم
سنجاق کردم. حس عجیبی است وقتی این جا گاهی برای بعضی چیزها که هیچ ربطی هم به تو
نداشته قلبت می تپد و دوست داری همان رفتاری را داشته باشی که دیگران دارند و به
ارزش هایی احترام بگذاری که برای مردم این سرزمین بیش از نیم قرن است که معنا و
اهمیت دارد. تا پیش از این درکی از چنین روزی نداشتم اما وقتی با مردم بر می خوری
خیلی چیزها برایت معنا پیدا می کند. مدام فکر می کردم که چقدر همیشه از روز ارتش
بدم می آمد. حتا خبرهای مربوط به روز ارتش روی اعصابم راه می رفت. یا روز آزادی
خرمشهر که مجبوری هر جا می روی، بشنوی یا ببینی که "خرمشهر را خدا آزاد
کرد". فکر می کردم که چرا ما نمی توانیم این گونه از کشته شدگان و مجروحان 8
سال جنگ تقدیر کنیم؟ چرا برای ما همه چیز به نوعی نفرت انگیز شده؟ هر چه حس دلزدگی
هست این جا برای ملتی که هنوز احساس تعلقی نسبت به شان نداری تبدیل می شود به یک
حس نوع دوستی عجیبی که وادارت می کند برای رژه گردان های مختلفی که حالا
بازماندگان شان چند پیرزن و پیرمرد سالخورده است، دست تکان بدهی و همراه جمعیت
اطرافت برای شان دست بزنی و حتا اشک توی چشم هات جمع شود. روز آنزاک به لحاظ ساختاری بی شباهت به مراسم تاسوعا و
عاشورای مسلمانان نیست. گروه های مختلف با لباس های متفاوت در حالی که چند نفر در
ابتدای صف هر گروه، پرچمی به دست دارد در خیابان های از پیش مسدود شده منطقه "سیتی"
(City)توی سیدنی رژه می روند. موسیقی
مخصوص مارش های نظامی مراسم را با شکوه تر می کند. روی هر پرچم اطلاعات محل و سال
جنگ نوشته شده. بعضی دسته ها بسیار بزرگ اند و از بعضی تنها بازماندگان انگشت
شماری باقی مانده اند. جمعیت در دو طرف خیابان ایستاده اند و قهرمانان سال های پیش
را با شادی و افتخار همراهی می کنند. خیابان ها پر از پرچم استرالیاست و اکثر مردم
برگ رزماری به سینه دارند. همه جا نوشته "مباد که فراموش کنیم" (Lest We Forget) دیده می شود. در یکی از تقاطع ها چندین دوربین روی "کرین" (Crane)یا همان جرثقیل های مخصوص فیلم
برداری در حال گزارش زنده مراسم هستند. باز هم یادم می آید که از این کرین ها توی
ایران انگشت شمار است. این حس مقایسه دست از سر آدم بر نمی دارد و همیشه در اوج
لذت هم که باشی باز چیزی هست که یادش خاطرت را آزرده کند. دلم می خواست توی ایران
هم چنین مراسمی برگزار می شد و مردم بی دغدغه می توانستند از قهرمانان جنگ تقدیر
کنند، آن گونه که دوست دارند نه آن گونه که حکومت اجبار می کند. رژه از ساعت 9 صبح
شروع شد و درست طبق برنامه اعلام شده در ساعت 12:30 به پایان رسید. مراسم شامگاه و
پایین کشیدن پرچم نیز در ساعت 5 بعد از ظهر در "مارتین پلیس" (Martin Place)سیتی برگزار شد. زیر مجسمه یاد بود
کشته شدگان پر از حلقه ها و سبدهای گلی است که خانواده های سوگوار آورده اند. روی
دیواره کنار مجسمه ها باز هم جمله "مباد که فراموش کنیم" به چشم می خورد.
خیلی ها چشم شان پر از اشک است. پس از چند سخنرانی کوتاه و دعا برای ملکه، سرود
ملی و چندین سرود دیگر با همراهی مردم خوانده شد و بالاخره پرچمی که در برنامه
صبحگاه در ساعت 4 صبح بالا رفته بود، پایین کشیده شد. هنوز حس عجیبی دارم حسی که
بیشتر و بیشتر دارد شبیه حس تعلق می شود به سرزمینی که من ته دنیا می ناممش. پیش از رفتن هیچ تصوری از کاری که
قرار بود ببینیم نداشتم. نام "اردوان مفید" را پیش از این شنیده بودم
اما هرگز از نزدیک شاهد نمایش اش نبودم. بی شک اهل سینما و تئاتر "شهر
قصه" برادر بزرگ ترش "بیژن مفید" را از یاد نخواهند برد. اما من بیشتر
برادر دیگرش "بهمن مفید" را که از بازیگران مورد علاقه ی پدرم بود، می
شناختم اما نه از نزدیک. به واسطه ی علاقه ی پدرم به سینما به جرات می توانم بگویم
که پیش از پایان دوره راهنمایی تمام فیلم های فارسی پیش از انقلاب را دیده بودم.
بهمن مفید را هم بیشتر با بازی به یاد ماندنی اش در فیلم های "قیصر" و
"داش آکل" می شناختم. اکثر فیلم ها را روی نوارهای ریز "وی اچ
اس" و با دستگاه ویدئو "101E آیوا" آن هم زمانی که توی تهران حسابی بگیر بگیر فیلم و
ویدئو بود، دیده بودم. حالا سال ها گذشته بود از آن دوران
و من نه توی تهران که توی استرالیا قرار بود بروم و از نزدیک نمایش موزیکال-کمدی "امشب
شب مهتابه" ی اردوان مفید را ببینم. با خودم فکر کرده بودم حتمن ارزش یک بار
دیدن را دارد. غافل از این که این کار خیلی بیش از این ها ارزش دیدن داشت. اما تنها حدود 50 صندلی سالن 700 نفری "Parade Theatre" پر شد.
غم انگیز است که گروه نمایشی که خود غربت نشین است، حدود 19 ساعت روی هوا باشد و
از لس آنجلس بیاید سیدنی و سالن را خالی ببیند. اردوان مفید حرف هایش را با
یادآوری غربت آغاز کرد. این که هر قدر هم اسم مان توی مملکت فرنگ عوض شود و به
زبان دیگری حرف بزنیم، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند خاطره هامان را از ما بگیرد. و
انصافن هم با اجرای نمایش اش گفته اش را ثابت کرد. این مرد آن قدر روی صحنه خونگرم
و صمیمی و راحت است که در همان دقایق اول مجذوبت می کند. صدای گرمش تو را با خود
به دنیایی می برد که گر چه متعلق به نسل پدران و مادران مان است اما ما را هم که
هنوز الفتی با خاطرات و دلبستگی های قدیم مملکت مان داریم، با خود همراه می کند.
وقتی نمایش با ترانه ی به یاد ماندنی "دیگه عاشق شدن فایده نداره" اثر
"جهانبخش پازوکی" آغاز شد، دیگر
فرقی نمی کرد چند ساله ای و از کدام نسلی، همینطور گوله های اشک بود که روی گونه
ها روان بود. دیگر صحنه را نمی دیدم. دلم می خواست فقط یک جوری از تمام حجم این
غربت نفس گیر رها شوم. در مدت چند ماهی که به استرالیا آمده ام هرگز اینقدر احساس
غربت نکرده بودم. اردوان مفید با ترانه هایی که خواند و با خاطراتی که از خیابان
های "شهباز" و "لاله
زار" تعریف کرد همه را با خود به سرزمینی برد که بی شک دل مان می خواست شرایط
اش به گونه ای بود که می شد ترک اش نکرد. تسلط اش بر کار و خاطراتی که پر از نام
های آشنا و خاطره انگیز بود، لحظه ای اشک ات را در می آورد و بلافاصله هم به خنده
ات می انداخت. از هنرمندان محله شهباز گفت. از "حسن ستار" و
"همسفر"ش گفت. از "مرتضی" و "باز منو کاشتی رفتی، تنها
گذاشتی رفتی" اش گفت. از خاطرات عشق و عاشقی های دزدکی و ترس و لرز دزدیدن یک
بوسه از لب محبوب گفت. از زن های زیبا و دلبر خیابان لاله راز و تماشاخانه هایش گفت
و نوازنده ی گروه هم گاهی با پیانو و گاهی با ویلون منقلبت می کرد. نوای دلنواز دف
و تنبک و دایره هم آدم را با خود به لاله زاری می برد که نسل من جز نابودی
تماشاخانه هایش و جایگزین شدن بارها و کافه ها و سینماهایش با مغازه های سیم و
سرپیچ و لامپ و لوستر فروشی، چیز دیگری به یاد نداریم. اما با صحنه همراه شدیم و
با ترانه ها گریه کردیم و خندیدیم. هر ترانه یادآور گوشه ای از خاطره های تلخ و
شیرینی بود که پشت سر گذاشته بودیم. با هر ترانه دلمان را با خود به یک گوشه ی ایران
کشید. با ترانه ی "تازگیا با دل من دختری همبازی شده، شکر خدا که قسمتم دختر شیرازی
شده" به شیراز و با ترانه ی "دلم می خواد به اصفهان برگردم، بازم به اون
نصف جهان برگردم" دلمان را به اصفهان کشاند. نوبت که به ترانه ی "امشب شب
مهتابه" رسید، یاد پدربزرگم افتادم که همیشه توی جمع های خانوادگی مان این
ترانه را می خواند و باز برای چندمین بار توی دلم آشوبی شد. امشب به بر من است آن مایه
ناز، یا رب تو کلید صبح در چاه انداز، ای روشنی صبح به مشرق برگرد، ای ظلمت شب، با
من بیچاره بساز، امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام، حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام،
گویید فلونی اومده، اون یار جونی اومده، مست است و هشیارش کنید، خواب است و بیدارش
کنید، اومده حال تو، احوال تو، سیه خال تو، سفید روی تو، ببیند برود... بعدن نوشت: عکس ها را خودم گرفته ام و با اجازه ی اردوان مفید این جا گذاشته شده است. مجتبا
پویا برایم کامنت گذاشته و به یادم آورده که چاینا 4 ساله شده است. من که این
روزها انگار از همه دنیا عقبم. حواسم به هیچ چیز نیست و اصلن یادم نبود که 14
اردیبهشت 1386 چاینا با "پست آب پرتقال، حجاب و انرژی هسته ای با 20 کیلو بار
اضافه" متولد شد. حالا
درست 4 سال گذشته و فکر می کنم انگار همین دیروز بود که توی دفتر رادیو اولین پست
چاینا را نوشتم . و به حق مجتبا درست گفته که تنبل شده ام. نمی گویم تنبل شده ام.
تنبل بودم، تنبل تر شده ام. درست شده ام مثل این کوآلاها که از 24 ساعت 22 ساعتش
را خوابند و فقط برای این که از گشنگی نمیرند یک تکانی به هیکل مبارک شان می دهند
و یک تکه برگ اوکالیپتوس سق می زنند. البته کاش ما آدم ها هم می شد که آشپزی نکنیم
و برگ اوکالیپتوس سق بزنیم. هرچند یکی نداند فکر می کند من هفته ای هفت روز و هر
روز دو بار آشپزی می کنم! دیگر هفته ای پنج روز و هر روز هم یک بار که این همه ادا
اطوار ندارد! دارد؟ اما
حقیقتن به اندازه ی کوآلاها نمی خوابم یعنی نمی توانم که بخوابم چون قطعن از گشنگی
می میرم اما نمی دانم چرا به هیچ کاری
درست و حسابی نمی رسم. به قول این فرنگی ها این جا Really time is flying من هم که اول هر هفته هزار جور تصمیم کبرا می گیرم که
هم هر هفته وبلاگ هام را به روز کنم، هم به فیس بوکم مرتب سر بزنم، هم ای میل و جی
میلم را چک کنم، هم یادگیری زبان چینی و آلمانی را دوباره شروع کنم، هم هفته ای یک
خبر انگلیسی ترجمه کنم، هم بروم اداره راهنمایی و رانندگی این ها Knowledge Test همان امتحان آیین نامه خودمان را بدهم (تا وقتی این
ترجمه گواهینامه این جا کار می کند من همین تنبلی که هستم خواهم ماند و از
گواهینامه ی استرالیایی خبری نخواهد شد) خودم خودم را دق ندهم خوب است. خلاصه هزار
جور کار و برنامه دیگر هم هست که وقت نمی کنم انجام بدهم. با خودم فکر کردم بیایم
این جا جلوی جماعت وبلاگ خوان و وبلاگ نویس قول بدهم که هر هفته چیزکی از این بلاد
کفر گل و بلبل بنویسم شاید توی رودروایستی هم که شده دست از تنبلی بردارم. به هر حال ممنونم از مجتبای عزیز که گهگاه سرکی می زند و از
همین گهگاه آمدنش کلی مشعوف می شویم من و تمام کوآلاهای وجودم. این هم برای خالی نبودن عریضه. از بس بنده آشپزیم خوب که چه
عرض کنم محشر است از هنر نماییم عکس هم می گیرم. فقط نمی دانم چه حکمتی است که
گاهی خودم هم نمی توانم دستپختم را نوش جان کنم و یک چیزی تو مایه های کوفت جان می
شود. سه سال یعنی اولین و دومین و سومین سالگرد ازدواج مان را از هم دور بودیم و هر سال در وصف احساسم پست بلند بالایی نوشتم. امسال که در واقع چهارمین سالگرد ازدواجمان و اولین سالی است که در کنار هم هستیم یک به علاوه و منها توی تاریخ اشتباه کردم و حالا مجبورم 2 صبح بنشیم پای کامپیوتر و تا سه شنبه توی ایران تمام نشده بنویسم که چه شاهکاری زده ام. وقتی طبق عادت دوست داری تاریخ را همیشه توی تقویم جیبیت نگاه کنی و این جا هم تقویم سال 90 کجا بود؟ می نشینی خودت ته تقویم 89 برای خودت دستی روزها را تاریخ می زنی از این بهتر نمی شود که گمان کنی 23 فروردین می شود چهارشنبه! ساعت 3 بعد از ظهر تازه آماده شده بودم که سلانه سلانه بروم نانوایی (این جا می گویند بیکری) نزدیک میدان ساعت (این جا همه به این آبنما می گویند فونتین یعنی چشمه و من می گویم میدان ساعت چون یک ساعت گنده است که ازش آب می ریزد وسط حوض) توی مرکز خرید "هورنزبی" (این جا همه می گویند شاپینگ سنتر هورنزبی) که برای سالگردمان کیک سفارش بدهم که مادرم زنگ زد و تبریک گفت و بنده هم به تاخر فازم آگاه شدم. به هر حال روحیه ام را کاملن حفظ کردم و کیک را سفارش دادم (یعنی سفارش دادیم من و مهران) برای پنجشنبه. چون چهارشنبه که به گمان من قرار بود 23 فروردین باشد صاحب خانه قرار است بیاید برای بازدید خانه مبادا در یا دیواری را گاز زده باشیم. من هم حوصله نداشتم روز به قول این ها inspecting خانه، سور و سات سالگرد راه بیندازم. بنابراین کیک را برای پنجشنبه سفارش دادیم. این جا کلن همه چیزمان چپه است. مملکت نیست که به خدا. این هم میدان ساعت هورنزبی (عکس دزدی است) شاید
رسیدن پاییز آن هم وقتی که می دانی توی ایران آخرین روزهای زمستان است و همه در
انتظار نوروزاند، بهانه ی خوبی باشد برای دست کشیدن از تنبلی و به روز کردن وبلاگ.
این جا
درست 11 روز است که پاییز از راه رسیده. اول مارس یا همان 10 اسفند خودمان این جا
پاییز شد. بی آن که حس پاییز داشته باشی. نه هوا سرد شده، نه برگ درخت ها رنگ به
رنگ شده، نه برگ ها پیاده رو ها و خیابان ها را پوشانده که زیر پات صدای خش خش شان
را بشنوی، نه از صدای کلاغ های خیابان ولیعصر خبری هست و نه از خنکای دلچسب هوای پاییزی و نم نم باران! (باران که البته می بارد فراوان در حد سیل) حس
عجیبی است وقتی هیچ حسی نسبت به تغییر فصل نداری. یعنی نمی توانی هیچ حسی داشته
باشی وقتی نشانه ای نیست. تجربه ی غریبی است تغییر فصل فقط توی تقویم! البته نه
اینکه هنوز گرمای تابستان به نفس هوا باشد، نه، اما همچین پاییزی هم نیست. گر چه
گاهی توی یک روز می شود هر چهار فصل را دید؛ یعنی صبح که از خواب بیدار می شوی
آفتاب دارد مستقیم می خورد توی ملاج مبارکت، کلی خوشحال می شوی و گل از گلت می
شکفد و توی دلت مثل ندید بدیدها قند آب می شود که هوراااااا دامن کرم کوتاهم را بپوشم
با کمربند باریک قهوه ای و تاپ دوبنده ی فیروزه ای با گل های قهوه ای طرح آبرنگش و
جینگیل فینگیل های فیروزه ایم را هم آویزان کنم به خودم و صندل های قهوه ایم را هم
بپوشم و بزنم به خیابان و برای خودم بچرخم. حسابی از ظاهر خودت حظ می کنی و هنوز
توی شیش و بش حال کردن از ساده ترین حقوق شهروندیت هستی که عرض چند ثانیه چنان
آسمان تیره و تار می شود که اگر با چشم خودت آفتاب صبح را ندیده بودی عمرا فکر می
کردی که همین نیم ساعت پیش داشتی از گرما و رطوبت می پخیدی! خلاصه
توی یک روز چنان باد و باران بازاری می شود (درست مثل باران های کارتون خانواده
دکتر ارنست) که تا به خانه برسی مثل موش آب کشیده می لرزی. کلا این جا آب و هواش
به آدمیزاد نمی برد. همیشه باید یک کوله از انواع لباس سبک و سنگین و چتر همراه
آدم باشد. این هم از پاییزشان (که به قول بچه هایی که چند سالی است این جا هستند: "پاییزمان"). برای من که هنوز "پاییزشان" است. هنوز حس تعلق نمی کنم. از
ایران که می آمدم اواخر پاییز بود و این جا اوایل تابستان. کلن امسال توی زندگیم
زمستان نداشتم و ذوق کرده بودم که حالا دارد کم کم پاییز می شود. گرچه طبعا گرما
را به سرما ترجیح می دهم اما فصل مورد علاقه ام حال و هوای پاییز است که این جا ازش خبری
نیست که نیست. صبر می کنم شاید اوایل زمستان احیانن پاییز بشود. این هم عکسی از یک منظره ی مثلن پاییزی نزدیک خانه بعدن
نوشت 1: شرمنده همه دوستانم هستم که این مدت بهشان سر نزدم و پاسخ کامنت ها را ندادم. هیچیم نیست جز این که خیلی تنبل شده ام و چون هنوز به محیط عادت نکرده ام کمتر نوشتنم می آید. بعدن
نوشت 2: این ها که نوشتم به هیچ وجه "غر" یا "نق" نیست. فقط جوری
می نویسم که هم کمی از احساسم را نوشته باشم و هم حوصله کسانی که می خوانند سر
نرود وگرنه این جا به قولی "همه چی آرومه" و دلتنگی برای چیزهایی که دوست شان داریم کاملا طبیعی است.







