|
و سبز
نه این کلمات نه این گیسوان و گونه ها و چشم ها نه این رنگین کمان های اتفاقی تمام آنچه دارم تمام چادرهای سیاه سرزمین من است در این رنگ پریدگی هر روز یک رنگ اضافه می شود به رنگ های ممنوع سرزمین من و سبز ممنوع ترین رنگ هاست و سبز ممنوع ترین کلمات در این رنگ پریدگی
خرداد ۱۳۸۸
12Jun 2009
![]() عید همه مبارک
سالی که گذشت با تمام جدایی ها سال خوبی بود. تنها کسالت عزیزی که شکر خدا الان حالشان رو به بهبود است دلمان را لرزاند. امیدوارم سال 88 از همیشه بهتر باشد. به امید سالی همراه با سلامتی و روزهای آفتابی، عید همه مبارک. انگار زیادی بزرگ شده ایم
Happy 8th March
رویای پری دریایی / Mermaid Dream
Some times nothing is more nettlesome and bitter than the life realities. Some times that we severely get involved and every thing is nerve-racking to us and make us vulnerable. Be sure to watch "AQUAMARINE". Not because of awards or great actors or brilliant director. AQUAMARINE is just a fantastic unreal movie; which at least separate you from the arid and lifeless world for a few hours. Especially, when you feel there is no place to take a fresh breath. In these positions probably nothing is more calmative than listening to our favorite music or watching an imaginary movie with a mermaid who her nails color changes according to her emotion or has some earrings from speaker starfishes. I have ADSL,therefore I am
این روزها دیگر آدم ها برای اثبات حضورشان بیش از راه رفتن روی کره خاکی به راه رفتن بر کره مجازی نیاز دارند. چرا که روزهایی که در چین بودم بیشتر در ایران حضور داشتم تا این روزها... وضعیت اینترنت این مملکت همیشه غم انگیز بوده و غم انگیزتر زمانی است که پس از مدتی طولانی و عادت به اینترنت پر سرعت مملکت بیگانه برمی گردی و دست به دامن "دایل آپ کانکشن" مملکتی می شوی که باید به اندازه ی سال کبیسه برای باز کردن هر صفحه منتظرت بگذارد. یکی دو هفته ای است که کثیری از دوستانم از بیشتر بودنم در دنیای مجازی بسیار تعجب کرده اند. خداوند تکنولوژی را در سراسر این مملکت اپیدمی کند انشاءالله. محض اطلاع دوستان متعجب: "من ای دی اس ال دارم، پس هستم." طلیعه اکبری
pray with me, change will come
زمانی که در چین زندگی می کردم بارها به عنوان کارشناس خارجی به همراه سایر همکارانم در رادیو بین المللی چین به مراسم مختلفی دعوت شدم. حضور افراد خارجی گاهی از سایر ارگان ها و میزبانی فوق العاده چینی ها وجه اشتراک اکثر این مراسم بود. یکی از با شکوه ترین آن ها جشن روز جهانی زن بود که در محل مجلس چین در میدان "تیان آن من" با حضور زنان خارجی شاغل در پکن برگزار شد. هر چند در ابتدا مبهوت شکوه ساختمان مجلس و سربازان عصا قورت داده و قالیچه ی قرمزی که باید از آن عبور می کردیم شدم اما پس از ورود به سالن با دیدن چهره های خندان و لباس های محلی و رنگارنگ ملیت های مختلف انگار کسی با مشت توی صورتم کوبید. دردم زمانی بیشتر شد که از تمام ملیت ها دعوت کردند برای رقص به روی سن عظیمی که با رنگ های قرمز و طلایی تزیین شده بود، بروند. زنان زیبا با لباس های رنگارنگ کشورهای مختلف از مغولستان و افغانستان و تاجیکستان و ترکیه گرفته تا صربستان و چک و بریتانیا و اوگاندا و برزیل و کلومبیا شروع کردند به رقص و پایکوبی. آفریقایی ها و مخصوصن زنان آفریقای جنوبی فوق العاده بودند. لباس و چهره زنان آمریکای جنوبی هم بسیار تماشایی بود. در این گونه مراسم بود که جای خالی کشورم را به وضوح حس می کردم. وقتی می گویم سرزمینی که انگار هیچ کجای نقشه ی جغرافیای عالم نیست در واقع درد نبودنش را تا عمق وجودم حس کرده ام. سرزمینی که زنان کارمندان سفارتش در چین با چادر سیاه به پیست اسکی پکن می روند... تا پیش از این دوست نمی داشتم ایرانیانی را که در خارج از کشور هویت خود را مخفی می کنند، اما امروز ترجیح می دهم حتا همان فروشنده عامی فروشگاه "شیدن" پکن به زبان ایتالیایی یا اسپانیایی با من صحبت کند. با این حال وقتی "گلشیفته فراهانی" با آن خنده های قشنگش روی فرش قرمز هالیوود ظاهر می شود از خوشحالی اشک می ریزم. شاید گلشیفته پس از "شهره آغداشلو" تنها شانس حضور نام سرزمین من در دنیایی باشد که هنوز ما را عرب می پندارد.
با دیدن چهره شاد و سرزنده گلشیفته حس کردم که باز می توانم وجود داشته باشم، نفس بکشم، زن باشم و زندگی کنم. این حس زمانی بیشتر در من قوت گرفت که "فرشید امین" ترانه صلح و پیروزی خود را با نام "با من دعا کن" به دعوت حزب دموکرات در ضیافت پیروزی "باراک اوباما" به زبان انگلیسی اجرا کرد. زمانی که خبر را از تلویزیون "بی بی سی" شنیدم به پهنای صورت اشک ریختم. گر چه عبث به نظر می رسد اما شاید واقعن روزی در سرزمین خاکستری ام چیزی تغییر کند شاید واقعن در سرزمین من جایی برای زندگی پیدا شود... دلم عجیب می گیرد وقتی صدای مهران را پای تلفن از ته دنیا می شنوم که: "طلیعه مهاجرت خیلی غم انگیزه... ." for all the ones who came and died pray with me pray with me change will come pray with me این روزها این تمام من است These days this is exactly my wholeness
هر چند که آپلود کردن این عکس آنقدر طول کشید که حس گنجشکی ام مرد اما این روزها عجیب همین شکلی شده ام... گاهی که حس نوشتن ات نیست یا اتفاقی قابل بازگو چقدر خوب است که به طور ناگهانی به تصویری بر بخوری که تمام توست... ۱۳ آذر ۱۳۸۷
I'm terribly like this these days... You are not in the mood to write sometimes or there is no remarkable thing to be written. It's awesome you may encounter a picture which is exactly your wholeness... 3 Dec 2008 حتا یک گاز کوچولو...
این روزها بیش از هر چیز حوصله ی وبلاگ نویسی ندارم. اما دوست ندارم وبلاگم را تعطیل کنم. شاید بیشتر به این خاطر که از این جور قرتی بازی هایی که مد شده پلاکارد می چسبانند به پیشانی وبلاگ و به عموم اعلام می کنند که "این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل خواهد بود و..." و از این قبیل لوس بازی ها بدم می آید؛ آمده ام چیزی بنویسم. کرختی این روزها و یاد روزهایی نه خیلی دور مربوط به سال های 79 تا 85 باعث می شود این روزها به دو چیز شک کنم. اول انرژی وحشتناکم در آن سال ها که موجب می شد در یک روز از تهرانپارس به میدان انقلاب بروم و کارهایم را در اداره ی تغذیه دانشگاه تهران و کانون ادبی ردیف کنم و بعد بروم میدان ولی عصر و سری به انجمن صنفی روزنامه نگاران بزنم و بعد برای پیگیری کارهای بیمه ام پیش از تمام شدن ساعت اداری خودم را به میدان آرژانتین برسانم و دوباره برگردم انجمن تا نامه ای را که اشتباهن بهم نداده اند بگیرم و دوباره تقریبن تا آرژانتین پرواز کنم و بعد خودم را به اداره ی تامین اجتماعی توی فاطمی برسانم و احیانن اگر فرصتی شد خودم را در یکی دو تا از کلاس های بعدازظهر نشان بدهم و ببینم از حضور و غیاب کلاس های صبح شانس آورده ام یا نه و بعد از آن تازه سری به هفته نامه فلان و روزنامه بهمان بزنم و گزارش ها را تحویل بدهم و حول و حوش ساعت 10 شب برسم خانه. بدون این که ناهار خورده باشم و بدون این که احساس خستگی کنم... در آن سال ها این تقریبن برنامه همیشگی ام بود با کمی تفاوت در جاهایی که هر روز می رفتم و شاید بعضی روزها چند دقیقه ای وقت داشتم برای ساندویچ آیدای توی خیابان 16 آذر با آن همه سس که عاشقش بودم و همیشه هم بعدش تپش قلب می گرفتم و گاهی که مهران هم بود چشم هایش را گرد می کرد و با لحنی حق به جانب می گفت: "خوب وقتی تپش قلب می گیری انقدر سس نخور!". دوم اما انرژی نداشته ام در این روزها. که تا یکی دو تا خیابان را در این پایتخت دود زده بالا و پایین می روم نفسم می گیرد و حالم بد می شود و پاهایم دیگر نای چند قدم بیشتر را هم ندارد و ترجیح می دهم کارهای باقی مانده را به روزهای بعد موکول کنم و عجیب که این روزها هرگز نوبتشان نمی شود و می چسبم به خانه و از جایم تکان نمی خورم... یکی دو بار هم که اجبارن سر و کله ام در 16 آذر پیدا شد، آیدا آنقدر شلوغ بود که حسش مرد. البته آن روزها هم همیشه خدا شلوغ بود ولی حالا انگار دیگر حسش نیست. مخصوصن که یادآور خستگی های من و مهران از کارهای کانون و روزگاریست که دانشجو بودیم و فقط به اندازه ی یک ساندویچ وقت داشتیم و من با شیطنت باز سس زیاد می خوردم و یادم هست که همیشه هم دوغ می خوردم و همیشه هم عجیب بعد از دوغ خواب آلود می شدم و باز مهران می گفت: "وای به حالت اگه بعدش بگی خوابم می آد!". حالا نه یک دنیا کار دارم و نه عجله... اما حسش نیست. حتا یک گاز کوچولو یا یک قلوپ دوغ سارا... ترجیح می دهم زودتر برگردم خانه و تمدید کارت انجمن هم باشد برای بعد... دقیقن نمی دانم دلیلش چیست. دوری از مهران، اوضاع بدتر از همیشه ی مملکت، کثافت هوای پایتخت، خراب شدن نمای میدان حسن آباد تهران که آنقدر دوستش داشتم، مقایسه ی خودمان با چشم بادومی های المپیک برگزار کن یا شاید واقعن یکی از خاصیت های این مملکت همین است که اگر دیوانه ات نکند حتمن زودتر از موقعش پیر و خسته ات می کند... این هم نمایی از ضلع جنوب شرقی میدان حسن آباد تهران که حالا در غرقه های هر چهار ضلع اش می توانید از انواع نخ و کاموا، لوله و ابزار یراق، پیچ و مهره و هزار کوفت و زهرمار دیگر دیدن کنید. علاوه بر آن ساختمان شیشه ای مسخره دو ایستگاه مترو را هم به جنوب و شمال میدان اضافه کرده اند تا به برکت پیشرفت در شهرسازی و هنر مدرن زیبایی این بنای تاریخی را صد چندان کنند. وقتی از میدان حسن آباد تهران رد می شوی آرزو می کنی که این کاش می شد میدان حسن آباد را هم مثل شیر سنگی همدان شبانه از جا کند و به مثلن موزه ی لوور پاریس فروخت تا پای آجرهایش سر قیمت کاموا چانه نزنیم...
|
|


این هفت سینی است که سال گذشته در پکن چیدم. با چه ذوق و شوقی به بازار گل فروش ها و ماهی فروش ها رفته بودم! امسال اما دریغ از یک سین حتا! انگار خاصیت غربت است این.
سال های نه چندان دور، کوچک تر که بودیم از مدت ها پیش از رسیدن زمان "چهارشنبه سوری" بی صبرانه منتظر شب چهارشنبه و چادر سیاه و کاسه و قاشق زنی بودیم. هنوز خنده های ریزریزمان با دخترها و پسرهای همسایه زیر چادرهای سیاه و گل گلی خوب یادم هست. و دعواهامان بر سر تقسیم غنائم به دست آمده چقدر کودکانه بود. پدرها کپه های کوچک آتش را پشت سر هم ردیف می کردند و دست های کوچک مان را می گرفتند تا از روی آتش بپریم. تمام روزهای سال یک طرف بود و این شب چهارشنبه سوری یک طرف. 
گاهی
هیچ چیز گزنده تر و تلخ تر از واقعیات زندگی نیست. گاهی که به شدت درگیر
می شویم و همه چیز روی اعصاب مان راه می رود و به شدت آسیب پذیرمان می
کند. 



