![]() |
![]() |
|
| Once upon a time in China روزي روزگاري در چين |
|
این هم عکس دوربینی که عکس بالا با آن گرفته شده
مهنوش، پیمانه و ویدای عزیز اگر دوست ندارید عکس روی وبلاگم باشد، به من بگویید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 14:46 توسط طلیعه اکبری |
|
|
به ساعت ایران، به ساعت چین یا به ساعت استرالیا؟! نمی دانم به ساعت کجا ولی به تقویم خودمان بیست و سوم فروردین اولین سالگرد ازدواجمان است... مادرم دیروز تماس گرفت و گفت که پس فردا... طفلک مادر یادش بود. آنقدر این روزها احساس تنهایی می کند که محال بود یادش برود. چقدر دوست داشتم مادر باز هم می آمد پیشم... انگار همین دیروز بود که سریال های ماه رمضان را برایش دانلود می کردم... مادر همیشه حواسش به همه چیز هست... خوب شد یادم انداخت... من که هرگز این گونه مناسبت ها را فراموش نمی کردم، اصلن یادم نبود که بیست و سوم فروردین نزدیک است... زندگی ام چقدر عجیب شده! هرگز فکرش را هم نمی کردم که اولین سالگرد ازدواجم را در کنار همسرم نباشم... روز ولنتاین را خیلی جدی نگرفتم. هر چند که آن روز کلی به دخترهای چینی گل به دست و خنده بر لب حسودی کردم اما خیلی مهم نبود... کلی به خودم روحیه دادم... با دوستم ایوانا که نامزدش دور از او و در چک زندگی می کند، رفتیم بیرون و خودمان برای خودمان سرویس مروارید خریدیم و کلی خندیدیم... اولین چهارشنبه سوری و اولین سال تحویل هم دلم گرفته بود اما شب چهارشنبه سوری وبلاگ را آپ کردم و قبل سال تحویل هم به شهر "چنگ ده" در شمال شرقی چین رفتم و سال در مقابل یک مجسمه ی بودا در حالی که تلفنی با همسرم حرف می زدم تحویل شد و یک جوری گذشت... حالا می فهمم که اولین چهارشنبه سوری و اولین سال تحویل زندگی مشترک هم انگار خیلی مهم نبودند وقتی اولین سالگرد در کنار هم نیستیم... این یکی دیگر انگار برای دل من خیلی زیادی است... این یکی دیگر انگار دارد خفه ام می کند وقتی درست بیست و سوم فروردین یک سال پیش، یکی از شادترین روزهای زندگی ام شد. نمی دانم برای همه همین طور است یا نه ولی آن روز به من خیلی خوش گذشت و خاطره ی فوق العاده ای شد... حالا یک سال گذشته... به حرف، به نوشته ساده اما به واقع بدون تو... امروز درست یک سال از آغاز زندگی مشترکمان و 10 روز دیگر درست یک سال از سفر من به چین و دلیل این وبلاگ می گذرد... یک سال است که دوریم از هم. هنوز احساس خوشبختی می کنم اما باورم نمی شود این یک سال را... باورم نمی شود که یک سال است تو را ندیده ام به جز مدت کوتاهی در ماه گرم جولای پس از سه ماه دوری که شد ماه عسلمان که مثل برق گذشت و پس از آن دیگر ندیدمت تا به امروز... هنوز احساس خوشبختی می کنم اما باورم نمی شود این یک سال را... باورم نمی شود که یک سال است پدر را هم ندیده ام... با چشم های باز هم می توانم پدر را تصور کنم که روی یکی از آن دو مبل تک نفره ی کنار اوپن آشپزخانه رو به روی تلویزیون نشسته، برای خودش در کمال آرامش میوه پوست گرفته و از دیدن یکی از همان فیلم های وسترنی که 100 بار تا به حال دیده و هر بار انگار بار اول است که می بیند؛ لذت می برد و غرق در فیلم می شود و لابد خاطراتش در گوشه ای از ذهنش جان می گیرند و ما هم مثل همیشه شوخی می کنیم و می گوییم جان وین و کلینت ایستوود و خلاصه رفقای دوران جوانی اش دور هم جمع شده اند و پدر نگاهی به ما می کند و می خندد و پرونده ی تمام این هنرپیشه ها و این فیلم ها را زیر بغلمان می گذارد اگر بخواهیم... یک سال گذشته... تنها برادرم را هم یک سال است که ندیده ام... دلم جدن تنگ شده برای این که طائل از راه برسد و به قول خودش یک حرکت به افتخار خواهری بزند و از صدای موسیقی آن هم از نوع وحشتناکش خانه برود روی سرمان... یک سال... یک سال... پیش از این چرا یک سال این همه طولانی نبود؟! به هر حال می نویسم که یادم باشد که هنوز راضی ام... ایران هر چند دور ولی پدر و مادرم را دارم. استرالیا هر چند دور ولی هنوز تو را دارم پس هنوز خوشبختم... مادر و پدر امروز تماس گرفتند و تبریک گفتند... نمی دانم چه چیزی ته صدایم بود که مادر گفت "چرا تو خونه نشستی؟ برو بیرون بگرد. این روزای آخر بذار بهت خوش بگذره. من مطمئنم که همین روزا می ری پیش مهران پس به جای تو خونه نشستن برو واسه خودتون خرید کن". خیلی تلاش کردم که موقع حرف زدن با پدر اشک هایم مانع صحبتمان نشود... نمی دانم و لی عجیب هر بار با صدای پدر بغض می کنم... شاید به خاطر این که مادر را در این مدت یک بار دیدم ولی پدر را نه... ولی با شنیدن صدای شان خیلی دلم آرام شده... خیلی... پدر و مادر خوبم امیدوارم سال های سال سلامت باشید. مامان هم زنگ زد و تبریک گفت. با بابا و شادی و اوجان در جاده بودند. گفت "می ترسیدم تا برسیم خونه دیر بشه و تو بخوابی. ایشالا همیشه خوش باشین و با خوشی در کنار هم زندگی کنین...". مرسی مامان جان مرسی... دایی عیسی و زندایی نسرین هم زنگ زدند و تبریک گفتند. گفتند "مامان اینا امروز قزوین بودن و جای شما خیلی خالی بود...". زندایی خندید و گفت "یادتون که نرفته بود؟!" دایی هادی و زندایی سیمین هم زنگ زدند و تبریک گفتند... مهران هم بعد از کار زنگ زد و کلی حرف زدیم و ... چقدر آرامم کرد... مهم نیست که کیلومترها از هم فاصله داریم. مهم این است که ما هنوز همان آدم های یک سال پیش هستیم و هنوز عاشق هم... چقدر خوشبختم که تو را دارم و عزیزانی را که امروز به یادمان بودند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:36 توسط طلیعه اکبری |
|
|
یکی از دلایل دیر
به روز کردن وبلاگم اینه که متاسفانه بیشتر از یک ماهه که نه از کامپوتر خونه و نه
رادیو، نمی تونم چاینا رو آپ کنم هر چند کمی دیره ولی دیگه بهتره این پرونده سفر مغولستانو ببندم که برم سراغ مطالب جالب تر البته اگه این بلاگفا منو آخرش دق نده... خیابان اسلام در هوهات شهر هوهات
یه خیابون معروف و بزرگ داره به اسم "خیابان اسلام". معماری این خیابون
حرف نداشت. نوعی معماری اسلامی که چینی بودن از سر و روش می بارید. حتی
تیرهای چراغ برق و هتل ها و خیلی از ساختمونا هماهنگ با معماری کل خیابون
طراحی شده بود. به جز مسجد و قبه و مناره کلی هم خانم چینی محجبه تو این
خیابون دیدیم. فکر کنم عکسا گویاتر از نوشته ها باشن...
این عکس اول در واقع یه هتل
بزرگ در ابتدای همین خیابونه که ما اولش فکر کردیم مسجده...
احترام به مسجد در
مغولستان این عکسا هم عکسای یه مسجد اسلامیه با نوشته های عربی و معماری چینی اسلامی و نمازگزاران چینی. البته روشنه که عکسای قسمت مردونه رو امان و تائب گرفتن نه من... روی اون مناره هم به چینی و عربی نوشته شده مناره الرویه الهلال که خوب حتمن واسه عید فطر ماه رو از اون جا می بینن. به هر حال مسجد خیلی زیبایی بود. در ضمن تو این مسجد اصلن توالت وجود نداشت. وقتی من خواستم گلاب به روتون برم دبل یو سی متوجه شدم که به خاطر حرمت این مکان مقدس، هیچ توالتی توی مسجد نیست و تنها حمام و وضوخونه داره. حالا این مسلمونای چینی خبر ندارن که تو ایران خیلی ببخشیدا ولی خانما توی مسجد جای بچه رو هم عوض می کنن... ![]()
![]()
شیر فرهاد شنیده بودیم ولی شیر چایی نه
بعد نزدیک به یک سال زندگی در چین تنها چیزی که نظرم در موردش عوض شد غذای چینیه که به نظرم خیلی خوشمزست.
گاهی کمی اختلاف نظر لازمه اینم عکس چند تا غذای توپ دیگه تو یه رستوران اسلامی در خیابان اسلام که انصافن خوشمزه بودن و انصافن تند بودن.
دامداری به نام چنگیز
ما
که بالاخره قسمت نشد مقبره چنگیز رو ببینیم ولی عکس مجسمه چند تا از همین
چنگیزا رو براتون می ذارم. هر چند که اینا از این چنگیزا به قول خودشون
زیاد دارن اما این دوست ما چینگ طوری درموردش حرف می زد که انگار چنگیز
خان مغول یه دامدار ساده بوده و چند صباحی هم در صلح و آرامش زندگی کرده و
بعدم افتاده مرده. ای ول به رگ غیرت دوست چینی ما
اونور دیوار تختم
این بار از اون قبر طبقه سوم خیلی بهتر بود ولی خدا بگم چی کار نکنه اون
موتوری رو که تو تخت بغلی تا صبح سمفونی خروپف زد. خون چنگیزیم به جوش
اومده بود صبح از بی خوابی دلم می خواست سرشو بزنم. نزدیکای پکن از کنار
دیوار چین (منظورم اونور دیواره که هیچ وقت ندیده بودم) رد شدیم که خیلی
برام رویایی بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 0:52 توسط طلیعه اکبری |
|
این روزهای آخر اسفند سرم حسابی شلوغ است. اما نه برای خانه تکانی و خرید عید و کارهای مانده برای آخر سال. این روزها ذهنم پر از سفارت استرالیا، مدارک، ویزا، بلیت رفت، بلیت برگشت، بلیت رفت و برگشت، تسویه حساب با رادیو، تحویل دادن خانه، تبدیل موجودی حسابم به دلار، فرستادن وسایل سنگین و اضافه ام به ایران و ذهنم پر از خودم، مهران و زندگی مان است. خانه تکانی نکرده ام. ظاهرن بیشتر حس به هم ریختن داشته ام تا مرتب کردن. به دور و برم که نگاه می کنم یاد شب پروازم به پکن می افتم. یک ماهی بود که مادرم مرتب می گفت چمدانت را ببند ولی دست و دلم به جمع کردن وسایلم نمی رفت و بالاخره چمدانم در دقیقه نود به کمک مادرم و مادر شوهرم و پدر شوهرم بسته شد. این روزها اما نه کسی هست که بگوید چمدانت را ببند نه کسی که در دقیقه نود به دادم برسد. اساسن برای من چمدان بستن جزو بزرگ ترین مصائب دنیاست. توی این شلوغی، قاطی هزار تا خرت و پرت، چشمم به تقویم ها ی میلادی، قمری، شمسی و چینی روی میز ناهار خوری کوچک چهار نفره که می افتد تازه یادم می آید که به تقویم خودمان امشب شب چهارشنبه سوری است. مهران از سیدنی اس ام اس زد و گفت که این آخرین چهارشنبه سوری است که با هم نیستیم. می دانم همین طور است که می گوید. یاد چهارشنبه سوری پارسال به خیر... پارسال این موقع چین آمدنم قطعی شده بود. من و سارا و عطیه (از دوستان دوران دبیرستان که هنوز خیلی دوست هستیم) قرار گذاشتیم به خانه عطیه برویم و اصلن یادمان نبود که شب چهارشنبه سوری است. 2 ساعت شاید هم بیشتر طول کشید تا سارا از میدان ونک به رسالت برسد. من و عطیه چقدر نگرانش بودیم. بالاخره سارا هم رسید و گفتیم و خندیدم و به من هم کلی کادوهای خوشگل دادند. شب آنقدر اوضاع تهران خراب بود که به مهران زنگ زدم و گفتم برای شام به خانه عطیه بیاید تا با هم برگردیم. درست یادم هست که مهران برای چک آپ پزشکی ویزای استرالیا رفته بود دکتر و کارش طول کشید. پیمان همسر عطیه هم به خاطر ترافیک دیر رسید. دختر عمویم آن شب از کیش به تهران می رسید. یادم هست که پدرم زنگ زد و گفت خیابان ها امن نیست. بیرون نیایید. خودم بعد از این که دختر عمویت را از فرودگاه برداشتم با هم می آییم دنبالتان که برویم خانه. عطیه آن شب به خاطر من که تا آن موقع ادویه پلو نخورده بودم، ادویه پلو درست کرد. چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده. ما که این جا در میان این چشم بادومی ها چهارشنبه سوری نداریم. چینی ها یک ماه پیش آتششان را در شب اول سال خودشان سوزانده اند. ![]() به تقویم خودمان فردا اولین روز بهار خودمان است. اصلن روزهای آخر اسفند را حس نکردم. نه فقط روزهای آخر که حتا خود اسفند را هم حس نکردم. بزنم به چوب عدسی که هفته پیش گذاشته بودم حسابی سبز شده. از بقیه ی سین ها سیب و سرکه و سیر را دارم. سماق و سمنو را هم پدرشوهرم چند ماه پیش برایم آورد. با سکه می شود هفت تا اما هیچ سالی هیچ هفت سینی برای من بدون سنبلی که پدربزرگم هر سال می کاشت و به تمام فامیل می داد، هفت سین نمی شود. وقتی امروز ساعت ناهار برای خرید ماهی قرمز و گل راهی بازار گل نزدیک خانه شدم اصلن فکرش را هم نمی کردم که این جا در چین سنبل پیدا کنم. برایم بوی ایران می دهد. بوی مادرم که عاشق عطر سنبل است. بوی پدربزرگم که سه سالی می شود سنبل هایش دیگر روی سفره هفت سین مان نیست... هر چند شکلش با سنبل آقاجون فرق می کند اما عطرش در این غربت نفس گیر عجیب آشناست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 23:37 توسط طلیعه اکبری |
|
|
بعد از ناهار (یعنی همون کله پاچه پست قبل که بعضی از دوستام بهم گفتن خیلی چندشه این آدرس واسه کسانی که دوس دارن درباره این معبد بیشتر بدونن: http://www.travelchinaguide.com/attraction/inner_mongolia/hohhot/dazhao.htm اینم عکساش: این اتاق تصمیمات جنگی و استراتژیک بوده. البته این بابا رو انقدر طبیعی ساخته بودن که به محض دیدنش یه کم جا خوردم...
این لباسا رو هم این طوری نگاه نکنین. وقتی ایرانی بازی در آوردم و بهشون دست زدم دیدم کلی وزنشونه این بنده خدا هم سال هاست که همین طوری داره مطالعه می کنه ببینه مملکت رو چطوری می شه اداره کرد. عجب گیسی هم داشته خداوکیلی. احتمالن اگه گیسشون انقد نمی شد تحویلشون نمی گرفتن. البته دخترای اویغوری تا قبل ازدواج موهاشونو به شیوه خاصی می بافتن و معلوم می شد که هنوز ازدواج نکردن ولی در مورد دخترای تبتی و مغولی این طور نبوده. ظاهرن گیسیدن موی مردان هم بیشتر در میان اقلیت های قومی رایج بوده...
فکر کنم هر جای چین برین اتاق خواب یا تخت خواب پادشاه و ملکه و شاهزاده ها همین شکلیه. من که تا حالا هفت هشت تا تخت خواب دیدم همین جوری شکل قبر بودن. من نمی دونم اینا خفه نمی شدن تو این قوطی کبریتا می خوابیدن... آخه توش همچین بزرگ نیست. در تمام بناهای تاریخی هم دکوراسون، وسایل تزیینی و میز و صندلیشون قهوه ای تیره است. کلن بیشتر فضاهایی که توش زندگی می کردن با پنجره های فسقلی فسقلی که نور به زحمت ازشون عبور می کنه به نظر من خیلی خفه، دلگیر و تاریک بوده. معبداشون هم گر چه رویایی و زیباست ولی مثل دخمه سرد و تاریکه...
هااااااا... یه وقت فکر نوکنین که ای چال اسکندرون یا چال چنگیزون بیده ها... ظاهرن مغولا خیلی زودتر از ما اجاق تو کار داشتن
این میز، میز خوشنویسی بوده. اگه به عکس دقت کنین یکی از قلم موها در جا قلمی آویزونه و جای نوشتن و دوات هم کنارشه. البته ما اصلن پشت این میز ننشستیم اون کاغذی که می بینین به دیواره دست خط شخص خودمه
عروس مغولی این عروس و داماد مغول رو هم در حال خیابون گردی کشف کردیم. در چین خیلی مرسومه که لباس عروس رنگی باشه. مخصوصن قرمز که واسشون رنگ خوشبختی هم هست. ولی انقدر هوا سرد بود که عروس سریع رفت تو رستوران و نشد عکس بهتری بگیریم. این عکسم دوستم امان گرفته. البته هر کی من و امان رو تو این عکس پیدا کنه خیلی باهوشه اینم بگم که من از بعضی عکسای امان استفاده کردم. گفتم که حق کپی رایت رو به جا آورده باشم
ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:50 توسط طلیعه اکبری |
|
|
هر نفر فقط ۲ تا بلیت همون اول به چینگ گفتیم که ما باید بلیت برگشت بخریم. اونم گفت فکر نکنم باشه ولی اگه نبود با هواپیما برگردین. چنگیز؟ کدوم چنگیز؟! بعد از خرید بلیت از چینگ درباره محل مقبره چنگیز خان مغول پرسیدم و اونم خیلی ریلکس گفت منظورت کدوم چنگیز خانه؟! یه خورده گیج شدم و گفتم یعنی چی کدوم چنگیز خان؟ خوب چنگیز خان مغول دیگه. اونم خندید و گفت آخه ما از این چنگیزا تو این منطقه زیاد داریم حالا تو کدومشو می خوای ببینی؟ کله پاچه مغولی برای ناهار هم رفتیم به یه رستوران مغولی اسلامی. هوهات کلی مسلمون داره و کلی هم واسه خودشون دبدبه و کبکبه دارن. این کاسه ای که می بینین محتویاتش تقریبن همون محتویات کله پاچه خودمونه ولی طعمش کمی متفاوته. البته من تندشو دوست نداشتم و به قول چینیا "بو لادا" (یعنی تند نباشه) سفارش دادم. این از اولین کلمه هایی بود که بعد از چند بار آتیش گرفتن تو رستورانای پکن یاد گرفتم
ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 22:46 توسط طلیعه اکبری |
|
|
سگ سرما، سگ سرما، سگ سرما... این اولین چیزیه که بعد برگشتنم می تونم بگم. فکر کنم من و دوستای افغانم تنها توریستای دیوانه ای بودیم که تو این وقت سال یهو زد به سرمون بریم مغولستان داخلی.
سیستم هیئتی و زنبیلی واگنا هم که آخر سربازخونه بود. هر واگن یه راهروی باریک داشت با تعداد زیادی حفره به اسم کوپه ولی بدون در. تو هر کوپه بدون در هم 6 تا تخت بود. سه طبقه تخت اینور و سه طبقه تختم اونور. فقط فاصله تخت اولی واسه نشستن یک انسان کامل مناسب بود. از دومی به بعد که دیگه کمرتو باید تا می کردی و جز به حالت درازکش توی قبر نمی تونستی به حالت دیگه ای در بیای. خلاصه با بخبختی از نردبون بالا رفتم و خودمو تو قسمت بار و کوله امو رو تخت نه ببخشید کوله امو تو قسمت بار و خودمو رو تخت چپوندم و از لبه دیواری که کوپه منو از کوپه تائب و امان جدا کرده بود سرک کشیدم و کلی به گردن کج شده تائب و شکل نیم خیز نشستن امان خندیدم. تو هر کوپه یه تلویزیون فلت بود که شو چینی و تبلیغات و این جور چیزا رو پخش می کرد. تو راهروی قطار هم جلوی هر 6 تا تخت تنها دو صندلی تا شو و یک نیمچه میز قرار داشت که مسافرای تختای طبقه دوم و سوم توافقی ازشون استفاده می کردن. عکس تختا رو براتون گذاشتم هرچند انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت. قطار ساعت نه شب راه افتاد. منم یه کم رو یکی از همون صندلی های توافقی که خالی بود نشستم و به مهران زنگیدم و گفتم که راه افتادیم و گفتم که کارت تلفن زاپاس هم خریدم که به محض رسیدن بهش بزنگم که نگران نشه و اونم گفت که خودش از سیدنی بهم می زنگه و این حرفا... خلاصه هی واسه خودم عین قوربابه از اون بالا می پریدم پایین و هی از نردبون می رفتم بالا و هی هیجان از خودم در می کردم که یهو حدودای ساعت ده شب چراغا خاموش شد. نه مسواک زده بودم هی هی، نه ملافه امو رو تختم پهن کرده بودم هی هی (راستی من فقط چار پنج قسمت این برره رو تو پکن دانلود کردم و دیدم چون تو ایران ندیده بودم) خلاصه با بخبختی مستقر شدم. خدا رو شکر از سر و صدا و خروپف همسایه های بغلی و پایینی خبری نبود ولی مگه من تو اون دو وجب جا خوابم می برد؟ مثل همیشه جای مهران خیلی خالی بود... ولی با خودم فکر کردم اگه مهران الان این جا بود عمرن طول و عرضش تو این تختا جا می شد! راستی اینم بگم که هزینه بلیت رفت و برگشت به پول ایران نزدیک چهل هزار تومن شد سرمای بیرون کم کم از توی قطار حس می شد و از روی لباس مردم محلی اطراف شهر هم می شد عمق فاجعه رو درک کرد. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 18:30 توسط طلیعه اکبری |
|
|
امشب دارم با دو تا از دوستام می رم مغولستان داخلی زیارت مقبره چنگیز خان مغول |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 18:59 توسط طلیعه اکبری |
|
|
تعطیلات سال نو چینی دیگه داره کم کم تموم می شه. منم که سال نو چینی ندیده از این فرصت استفاده کردم و هی ددر دودور و خیابون گردی و چشامم مثل قوربابه گشاد شده از دیدن این همه چیز عجیب و با مزه... (بعضی جاها نتونستم خودم عکس بگیرم ولی عکساشو سرچ کردم و گذاشتم) وان یکاد یا چار قل چینی چینی ها خیلی از سنت ها و کاراشون البته با یه تفاوتای کوچیک به سنتای ما شباهت داره. دم دمای عید خیلی از مغازه ها به جای ماهی قرمز و سبزه پر می شه از فانوس ها و نوارها و کاغذهای قرمزی که روشون شعرایی مثل "بهار به زمین بازگشته" و "خوشبختی بر جهان حاکم شده" یا کلماتی به معنی "شادی" و "خوشبختی" معمولن به رنگ طلایی اکلیلی نوشته شده. قرمز از اون رنگاییه که تو چین زیاد دیده می شه (درست به همون اندازه که تو مملکت ما رنگ سیاه دیده می شه) این رنگ برای مردم سمبل خوشبختی و شادیه (درست برعکس رنگ سیاه برای ما). خلاصه مردم این شعرا و نوشته ها رو در آستانه سال نو به دو طرف در خونه و روی در می چسبونن و معتقدن که این کار براشون شگون داره و سال خوبی خواهند داشت. البته رو در و دیوار خیلی از خونه ها در طول سال هم این نوشته ها و نوارهای قرمز دیده می شه واسه همینم منو یاد وان یکاد و چار قل خودمون انداخت که معمولن با سبز اکلیلی نوشته می شه و بالای در ورود خیلی از خونه ها دیده می شه... اینم ورژن چینیشه دیگه... نذر و حاجت چینی
پکن از نظر برنامه های روزای عید تقریبن مهم ترین شهر چینه. تو این روزا تو تمام معبدا و پارکا مراسم خاصی برگزار می شه. چینیا اولین روز عید یا حتا من شنیدم به خاطر این که می خوان اولین نفری باشن که پاش به معبد رسیده (آخه می گن اگه اولین نفر باشی همه حاجتات برآورده می شه) از نصف شب می رن معبدو زنبیل می ذارنو نذر می کننو عود می سوزوننو به درختا دخیلای قرمز می بندنو پای مجسمه های مقدسشون پول می ریزنو سکه تو دریچه پرت می کننو خلاصه کلی غلغلستون می شه و هی هلت می دنو له می شی و عود می ره تو چشم و چالتو پاتو لگد می کننو عبادت می کنن دیگه... من اولین روز عید به دعوت صاحب خونم که خیلی منو شرمنده کرد (چون چینیا معمولن خارجیا رو واسه شام یا ناهار یا گردش و تفریح دعوت نمی کنن چه برسه به صاحب خونه و مستاجر البته صاحب خونه من یه خانم خیلی متشخصه که استاد دانشگاه پلیسه و خیلی به من لطف داره) به معبد "ابر سفید" دائوئیستا رفتم. این معبد بزرگ ترین و مهم ترین معبد دائوئیستا در پکنه و از اون جا که بیشتر معبدا متعلق به بودیستاست کلی غلغلستون بود و چه صفی کشیده بودن مردم واسه رفتن تو معبد. خلاصه کلی خاک و خلی شدیم و رفتیم تو.
سکه اندازون
یه حوض بزرگ وسط اولین حیات معبد بود که از روش یه پل رد شده (اگه می گم اولین حیات واسه اینه که معبدای چینی هی در تو دره و اول یه حیاطه که رو به روش و اطرافش ساختمون معبده و توشم مجسمه ها و خدایان و بعد پشتش دوباره در داره و می ره تو حیاط بعدی و همین طور ساختمون بعدی و مجسمه های بعدی و خلاصه یه جایی هم تموم می شه دیگه. اینا به سیر و سلوک مرحله ای معتقدن و همه چی همین طوری مرحله مرحله ایه. مثلن تو معبد مشهور "لاما" که مال بودیستاست ۵ تا سالن بزرگ هست که پنجمی از همه باشکوه تره و بزرگ ترین مجسمه یعنی "بودای خندان" در این سالن قرار داره که ۲۶ متره و ۸ مترش زیر زمینه و روی ریشه و تنه ی یه درخت کامل صندل حکاکی شده. خوب پرانتزو ببندم دیگه) آره داشتم می گفتم که تو اولین حیات یه حوض بزرگ بود که کنارش به مردم سکه هایی که وسطش یه مربع تو خالی داره رو می فروختن و مردم هم ریخته بودن رو سر و کول همدیگه که برن جلو و سکه هاشونو بندازن تو دریچه های توی حوض که تو سال نو براشون شانس ویاره...
عود سوزون البته ما سکه نخریدیم ولی خانم "سون" یه بسته عود خرید و منم چند تا عود سوزوندمو مثل بچه ها کلی خوشحالی و ذوق از خودم در وکردم
سامورایی ورژن چینی چند تا هم آقای چینی با موهای بلند دیدم که دم در معبدا عودا رو از مردم می گرفتنو تو جای مخصوص سوزوندن می ذاشتن. از همون چینی هایی که موهاشونو از بالا می بندن و تا کمرشون میادها! من که فقط تو فیلما دیده بودم واسه همین از نزدیک دیدنشون خیلی برام جالب بود. خانم سون ازم پرسید ما هم عود داریم یا نه منم گفتم آره ولی عودای چینی از نظر رنگ و اندازه و عطر خیلی متنوع ترن و ما بیشتر عودو تو قبرستون می سوزونیم و تو اماکن مقدس بیشتر شمع روشن می کنیم. جالبه که چینیا هم مثل ما دخیل می بندن و پول می ریزن با این تفاوت که دخیلاشون پارچه های قرمزیه که به شاخه ی درخت می بندن. دنیای چینیاست دیگه... قسمت خوشمزه ماجرا قسمت خوشمزه ماجرا رستورانیه که خانم "سون" برای ناهار منو دعوت کرد. یه رستوران مسلمونی به اسم "پامیر" که غذاهای استان شین جیان رو می پزه. ما هم کلی غذای جورواجور سفارش دادیم که خیلی خوشمزه بودن. کلی هم غذا با خودمون آوردیم خونه. آخه چینیا یه رسم خیلی خوب دارن که باقی مونده ی غذای رستورانو می ریزن تو ظرف یک بار مصرفی که رستوران بهشون می ده و با خودشون میارن خونه. کاری که ما ایرانیا عمرن رومون بشه انجام بدیم ولی من مطمئنم اگه زمانی برگردم ایران حتمن این کارو می کنم. چون این جا یاد گرفتم چیزی که براش پول دادم مال خودمه و می تونم با خودم ببرمش حتا اگه غذا باشه. مراسم لهو و لعب
کجاوه های چینی این کجاوه ها تو دو تا از پارکایی که من رفتم بودن. مردم با پرداخت ۲۰ یوآن (۲۶۰۰ تومن) سوار کجاوه می شدن و عکس می گرفتن. ۴ مرد چینی هم همراه موسیقی ای که همون جا به صورت زنده اجرا می شد کجاوه رو بلند می کردن و دور یکی از درخت ها یک دور می چرخوندن و یه محیط شادو برای مردم ایجاد کرده بودن. سر خوردن روی سرسره ای که از یخ درست شده بود، بازدید از قصر یخی کوچیکی که در گوشه ای از پارک ساخته شده بود و اسب سواری از تفریح های دیگه ی پارک دیتان بود. اینم عکس کجاوه ها...
تو هر سه تا پارکی که من رفتم "بن لادن" پای ثابت برنامه ها بود. ظاهرن از سیاست و تروریسم دست کشیده و داره از کباب فروشی یه لقمه نون حلال در میاره... اونم کجا تو چییییییین
پودینگ چینی و کباب ترکی آلمانی برنامه های مربوط به شکم یکی از مهم ترین و حیاتی ترین برنامه هاییه که چینیا هیچ وقت تعطیلش نمی کنن (ما تو رادیو واسه ناهار یه ۲ ساعتی تعطیلیم که به نظر من وقت آدمو تلف می کنه ولی واسه چینیا خیلی مهمه). تو پارکا هم کلی غرفه ی غذا با بوهای مطبوع و نامطبوع وجود داشت. از جک و جونور و عقرب و سوسک و هشت پای سیخ شده گرفته تا کباب گوسفند و نودل و مرغ سوخاری و غذاهای خارجی. تو پارک "دیتان" من و همکارم پویا و دوست چکیمون "ویلما" واسه این که "پودینگ" چینی نخورده از دنیا نریم دو نوع پودینگ چینی خریدیم که یکیش که قهوه ای بود یه چیزی تو مایه های "سمنو" یا "کاچی" خودمون بود و اونی که شیری رنگ بود درست مزه "حریره بادام" می داد و طعم تازه ای نبود. اما من تو پارک "چائویانگ" یه "دونر کباب" آلمانی خوردم که طعمش برام جدید بود و خیلی خوشمزه بود. البته "دونر کباب" در واقع ترکیه ولی با مهاجرت کثیری از ترکا به آلمان ورژن آلمانیشم زده شده. فکرشو بکنین دونر کباب آلمانی تو چین! اینم عکس دو تا بچه خیلی چینی تو راه برگشت به خونه تو متروی پکن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 13:52 توسط طلیعه اکبری |
|
|
الان که دارم تایپ می کنم پنجره های خونه داره می لرزه...به جرات می تونم بگم پکن رفته رو هوا...ساعت از 12 شب گذشته...درست چند دقیقه پیش سال نو چینی آغاز شد...حدود یک هفته ای می شه که از هر گوشه و کناری صدای تیر و ترقه به گوش می رسه.منم یه چیزایی درباره آتیش بازی شب سال نو شنیده بودم ولی عمرن فکرشم نمی کردم که اینجوری باشه و آسمون پکن به هزار رنگ در بیاد...البته واسه آدمی که تو تمام عمرش فقط چندبار فشفشه بازی 22 بهمن رو دیده که قدیما از بالای ساختمون سپهر (اگه اسمشو اشتباه نکنم) همون ساختمون مرکزی بانک صادرات در می شد و بعدها که مایه ی عزت و افتخارشون برج میلاد رو ساختن و فشفشه ها رو از بالای اون در می کردن،مسلمه که آتیش بازی به وسعت آسمون پکن هیجان انگیز باشه.به هر طرف که نگاه می کنم فشفشفه و رنگ می بینم...از ساعت 5 بعد از ظهر صدای ترقه ها اوج گرفت. اولش خیلی توجه نکردم ولی کم کم که هوا تاریک شد هیچ صدایی به جز صدای ترقه و فشفشه و موشک و بمب و چه می دونم این چیزا شنیده نمی شد.به هیچ وجه اغراق نمی کنم.فکرشو بکنین اگه هر چینی یه ترقه در وکنه چی وشد! آتیش بازی مخصوصن در آخرین دقایق سال فوق العاده شد.انقدر که از هیجان لپ تاپمو آوردم رو به روی پنجره تا هیچ رنگی رو از دست ندم.از این بالا احساس می کنم دارم با تمام این ستاره ها و فشفشه های رنگی پرواز می کنم...صحنه ای که دارم از پشت پنجره آپارتمانم در طبقه نوزدهم مجتمع می بینم باور نکردنیه...پکن با این عظمتش که فکر کنم دو برابر تهران باشه تو خوشی مردم، تو صدا و رنگ و دود فشفشه ها غرق شده...هیچ وقت اینقدر از نزدیک شادی یک ملت رو ندیده بودم.البته ما هم سال نو داریم ولی بی سر و صدا، بدون آتیش بازی و بدون خوشی هایی که به این سادگی می شه به مردم بخشید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 1:29 توسط طلیعه اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من در بهار 1360 به دنیا آمدم. در سال 79 وارد 50 تومنی (دانشگاه تهران) شدم و علوم ارتباطات خواندم. از همان سال, فعالیت مطبوعاتی ام با کار در حوزه هنری تهران, روزنامه های کیهان, صدای عدالت,اعتماد و ... آغاز شد و در سال های بعد روزنامه نگاری را به طور حرفه ای در روزنامه های توقیفی گلستان ایران و بهار تجربه کردم. شاید همان سال ها برای م |