تبليغاتX
سپید سیاه خاکستری
 خیابان چانگ چون در منیریه پکن

 

 یادم می آد از بچگی هر موقع می خواستیم مثلن به زبون چینی حرف بزنیم معمولن از این سه کلمه چینگ چانگ چونگ استفاده می کردیم. حتا یکی از دوستان عزیز،  سعید دارایی هم یه کامنت با این عنوان برام گذاشته بود. شاید باورتون نشه اگه بگم تو یکی از محله های پکن دقیقن یه خیابون بزرگ به اسم "چانگ چون" وجود داره و حتا اسم ایستگاه متروی توی این خیابون هم به همین اسمه. این خیابون در بزرگ ترین محله مسلمان نشین پکن قرار داره و از نظر من به لحاظ جغرافیایی نسبتش در پکن مثل نسبت محله منیریه است در تهران.

البته من با توجه به بعضی از ویژگی ها و  المان های شهری و حس غریب غربت یه نسبتای دیگه ای مثل میدون امام حسین و خیابون ولی عصر و پل سید خندان و ایستگاه متروی هفت تیر پکن رو هم کشف کردم که سعی می کنم در اولین فرصت عکسشونو براتون بذارم. 

فقط مونده یه چیز! اونم این که ببینم آیا واقعن ژاپنیا به صندلی سینما میگن "می شی نی وا می شه پا می شی تا میشه" یا نه؟! اون وقت معلوم می شه که ما از بچگی علاوه بر چینی٬ ژاپنی هم بلد بودیم و خودمون خبر نداشتیم...

 

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Wed 15 Aug 2007 و ساعت 20:47  
 کارشناس امور مسکن در پکن

 

الان حدودن سه ماه و نیم که در پکن زندگی می کنم و زندگیم تازه کم کم مسیر طبیعی خودش رو پیدا کرده. اگه ماجرای خونه رو در پست قبلی خونده باشین و عکس اونم دیده باشین لابد فکر می کنین که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد اما این خونه نوساز به جز دردسرهای ورود مکافات های دیگه ای هم داشت. تصور کنین که بالاخره بعد از گذروندن دو شب خسته کننده وارد خونتون شدین و دلتون می خواد حسابی استراحت کنین که صدای مته و دریل و میخ و چکش مستقیم می ره توی مختون! از ساعت 7 صبح تا 7 شب. راستش اولا فکر می کردم این پروسه غم انگیز همین روزا تموم می شه اما وقتی تعداد آپارتمانای خالی اطراف خونمو شمردم نزدیک بود سرمو بکوبم به دیوار ...

خونه من در طبقه بیست و چهارم یه آپارتمان 26 طبقه 6 واحدی بود که تقریبن تمام دوازده واحد بالایی، واحدهای طبقه خودم و نیمی از واحدهای سه طبقه پایین تر هم خالی بود!  

جالب اینه که تمام این خونه ها به قول چینیا پیش از ورود برای زندگی نیاز به "تزئینات داخلی" شامل کف پوش، کاغذ دیواری، دکوراسیون، کابینت، تجهیزات حمام و دستشویی، کوفت و هزار زهرمار دیگه متناسب با سلیقه صاحب خونه داشتن.

هر چند که کار من در رادیو از 10 صبح شروع می شد اما کارگرا طبل بیدارباشو از 7 صبح می کوبیدن. روز تعطیل و غیر تعطیل هم حالیشون نمی شد. بعد از حدود دو هفته وقتی احساس کردم دارم از فرط بی خوابی می میرم در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتم خونه رو عوض کنم! و این تازه اول مصیبت بود.    

تازه فهمیدم که غیر از غذا که باعث می شه از گرسنگی نمی رم، بزرگ ترین مشکل آدم زبانه.

چشمتون روز بد نبینه چون این جا به ندرت می شه یه نفر رو پیدا کرد که بتونه چار تا کلمه انگلیسی بلغور کنه چه برسه به صحبت درباره خونه و امکاناتش و این چیزا...

خلاصه این که ماجرا دو سه هفته ای طول کشید و من تقریبن برای تمام آژانس های معاملات ملکی  دور و برم دیگه شناخته شده بودم. بالاخره با کمک های بی دریغ همکارم پویا و راهنمایی همکارای خارجی که در این زمینه تجربه داشتن بعد از زیارت ده پونزده تا خونه که هفت هشت تاش در کمال تعجب چیزی کم تر از خوک دونی نداشت، یه خونه نقلی شیک و مرتب پیدا کردم که صاحبش خانمیه که استاد دانشگاهه و کاملن به انگلیسی مسلطه (یکی از عجایب هفت گانه در پکن).

باور کنین خونه پیدا کردن تو تهران هم از مصائب عظماست چه برسه به مملکتی که حتا نمی شه یک کلمه از حرفشونو فهمید. البته من الان دیگه می تونم چار تا کلمه چینگ چانگ چونگ رو بلغور کنم و یه کارشناس واقعی امور مسکن شدم اونقدر که می تونم راجع به معماری ساختمونا هم به چینی از خودم نظر در وکنم... باور نمی کنین؟!

 

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Wed 15 Aug 2007 و ساعت 20:3