تبليغاتX
سپید سیاه خاکستری
 عطر آشناي سنبل آقاجون
سفره هفت سین ایرانی من تو قلب پکناین روزهای آخر اسفند سرم حسابی شلوغ است. اما نه برای خانه تکانی و خرید عید و کارهای مانده برای آخر سال. این روزها ذهنم پر از سفارت استرالیا، مدارک، ویزا، بلیت رفت، بلیت برگشت، بلیت رفت و برگشت، تسویه حساب با رادیو، تحویل دادن خانه، تبدیل موجودی حسابم به دلار، فرستادن وسایل سنگین و اضافه ام به ایران و ذهنم پر از خودم، مهران و زندگی مان است.
خانه تکانی نکرده ام. ظاهرن بیشتر حس به هم ریختن داشته ام تا مرتب کردن. به دور و برم که نگاه می کنم یاد شب پروازم به پکن می افتم. یک ماهی بود که مادرم مرتب می گفت چمدانت را ببند ولی دست و دلم به جمع کردن وسایلم نمی رفت و بالاخره چمدانم در دقیقه نود به کمک مادرم و مادر شوهرم و پدر شوهرم بسته شد. این روزها اما نه کسی هست که بگوید چمدانت را ببند نه کسی که در دقیقه نود به دادم برسد. اساسن برای من چمدان بستن جزو بزرگ ترین مصائب دنیاست.
توی این شلوغی، قاطی هزار تا خرت و پرت، چشمم به تقویم های میلادی، قمری، شمسی و چینی روی میز ناهار خوری کوچک چهار نفره که می افتد تازه یادم می آید که به تقویم خودمان امشب شب چهارشنبه سوری است. مهران از سیدنی اس ام اس زد و گفت که این آخرین چهارشنبه سوری است که با هم نیستیم. می دانم همین طور است که می گوید. یاد چهارشنبه سوری پارسال به خیر... پارسال این موقع چین آمدنم قطعی شده بود. من و سارا و عطیه (از دوستان دوران دبیرستان که هنوز خیلی دوست هستیم) قرار گذاشتیم به خانه عطیه برویم و اصلن یادمان نبود که شب چهارشنبه سوری است. 2 ساعت شاید هم بیشتر طول کشید تا سارا از میدان ونک به رسالت برسد. من و عطیه چقدر نگرانش بودیم. بالاخره سارا هم رسید و گفتیم و خندیدم و به من هم کلی کادوهای خوشگل دادند. شب آنقدر اوضاع تهران خراب بود که به مهران زنگ زدم و گفتم برای شام به خانه عطیه بیاید تا با هم برگردیم. درست یادم هست که مهران برای چک آپ پزشکی ویزای استرالیا رفته بود دکتر و کارش طول کشید. پیمان همسر عطیه هم به خاطر ترافیک دیر رسید. دختر عمویم آن شب از کیش به تهران می رسید. یادم هست که پدرم زنگ زد و گفت خیابان ها امن نیست. بیرون نیایید. خودم بعد از این که دختر عمویت را از فرودگاه برداشتم با هم می آییم دنبالتان که برویم خانه. عطیه آن شب به خاطر من که تا آن موقع ادویه پلو نخورده بودم، ادویه پلو درست کرد. چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده. ما که این جا در میان این چشم بادومی ها چهارشنبه سوری نداریم. چینی ها یک ماه پیش آتششان را در شب اول سال خودشان سوزانده اند.
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد     وظيفه گر برسد مصرفش گل است ونبيد
به تقویم خودمان فردا اولین روز بهار خودمان است. اصلن روزهای آخر اسفند را حس نکردم. نه فقط روزهای آخر که حتا خود اسفند را هم حس نکردم. بزنم به چوب عدسی که هفته پیش گذاشته بودم حسابی سبز شده. از بقیه ی سین ها سیب و سرکه و سیر را دارم. سماق و سمنو را هم پدرشوهرم چند ماه پیش برایم آورد. با سکه می شود هفت تا اما هیچ سالی هیچ هفت سینی برای من بدون سنبلی که پدربزرگم هر سال می کاشت و به تمام فامیل می داد، هفت سین نمی شود. وقتی امروز ساعت ناهار برای خرید ماهی قرمز و گل راهی بازار گل نزدیک خانه شدم اصلن فکرش را هم نمی کردم که این جا در چین سنبل پیدا کنم. برایم بوی ایران می دهد. بوی مادرم که عاشق عطر سنبل است. بوی پدربزرگم که سه سالی می شود سنبل هایش دیگر روی سفره هفت سین مان نیست... هر چند شکلش با سنبل آقاجون فرق می کند اما عطرش در این غربت نفس گیر عجیب آشناست.


|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 18 Mar 2008 و ساعت 23:37  
 اجاق تو کار مدل مغول جنرال

سر در معبد داجائو در هوهات

بعد از ناهار (یعنی همون کله پاچه پست قبل که بعضی از دوستام بهم گفتن خیلی چندشه حالا خوبه عکس ۸پا خوردنمو براتون نذاشتم ) به معبد "داجائو" که بزرگ ترین و قدیمی ترین معبد هوهاته رفتیم.

این آدرس واسه کسانی که دوس دارن درباره این معبد بیشتر بدونن:

http://www.travelchinaguide.com/attraction/inner_mongolia/hohhot/dazhao.htm

اینم عکساش:

این اتاق تصمیمات جنگی و استراتژیک بوده. البته این بابا رو انقدر طبیعی ساخته بودن که به محض دیدنش یه کم جا خوردم...

اتاق تصمیمات جنگی و استراتژیک

این لباسا رو هم این طوری نگاه نکنین. وقتی ایرانی بازی در آوردم و بهشون دست زدم دیدم کلی وزنشونه بدبخت سربازایی که اینا رو می پوشیدن. اگه قرار بود تن من کنن که از جام تکون هم نمی تونستم بخورم...

لباس سربازان در زمان ژنرال

این بنده خدا هم سال هاست که همین طوری داره مطالعه می کنه ببینه مملکت رو چطوری می شه اداره کرد. عجب گیسی هم داشته خداوکیلی. احتمالن اگه گیسشون انقد نمی شد تحویلشون نمی گرفتن. البته دخترای اویغوری تا قبل ازدواج موهاشونو به شیوه خاصی می بافتن و معلوم می شد که هنوز ازدواج نکردن ولی در مورد دخترای تبتی و مغولی این طور نبوده. ظاهرن گیسیدن موی مردان هم بیشتر در میان اقلیت های قومی رایج بوده...

فکر کنم هر جای چین برین اتاق خواب یا تخت خواب پادشاه و ملکه و شاهزاده ها همین شکلیه. من که تا حالا هفت هشت تا تخت خواب دیدم همین جوری شکل قبر بودن. من نمی دونم اینا خفه نمی شدن تو این قوطی کبریتا می خوابیدن... آخه توش همچین بزرگ نیست. در تمام بناهای تاریخی هم دکوراسون، وسایل تزیینی و میز و صندلیشون قهوه ای تیره است. کلن بیشتر فضاهایی که توش زندگی می کردن با پنجره های فسقلی فسقلی که نور به زحمت ازشون عبور می کنه به نظر من خیلی خفه، دلگیر و تاریک بوده. معبداشون هم گر چه رویایی و زیباست ولی مثل دخمه سرد و تاریکه...

تخت خواب ملکه یا پادشاه یا هر دو. هر چند یه نفر هم به زور توش جا می شه.

هااااااا... یه وقت فکر نوکنین که ای چال اسکندرون یا چال چنگیزون بیده ها... نه.... ای که وبینین اجاق مغول جنرال بیده...

ظاهرن مغولا خیلی زودتر از ما اجاق تو کار داشتن ما چقدر بی فرهنگ بیدیم !!!! که تازه چند ساله تو مملکتمون اجاق گاز تو کار اومده بید

اجاق توکار مدل مغول جنرال

این میز، میز خوشنویسی بوده. اگه به عکس دقت کنین یکی از قلم موها در جا قلمی آویزونه و جای نوشتن و دوات هم کنارشه. البته ما اصلن پشت این میز ننشستیم

اون کاغذی که می بینین به دیواره دست خط شخص خودمه


 

عروس و داماد مغولی در شهر هوهات مغولستان داخلی چین


عروس مغولی

این عروس و داماد مغول رو هم در حال خیابون گردی کشف کردیم. در چین خیلی مرسومه که لباس عروس رنگی باشه. مخصوصن قرمز که واسشون رنگ خوشبختی هم هست. ولی انقدر هوا سرد بود که عروس سریع رفت تو رستوران و نشد عکس بهتری بگیریم. این عکسم دوستم امان گرفته. البته هر کی من و امان رو تو این عکس پیدا کنه خیلی باهوشه

اینم بگم که من از بعضی عکسای امان استفاده کردم. گفتم که حق کپی رایت رو به جا آورده باشم

ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Thu 6 Mar 2008 و ساعت 11:50  
 چنگیز؟ کدوم چنگیز؟!

هر نفر فقط ۲ تا بلیت

همون اول به چینگ گفتیم که ما باید بلیت برگشت بخریم. اونم گفت فکر نکنم باشه ولی اگه نبود با هواپیما برگردین. یه یک ساعتی تو صف یک کیلومتری بلیت وایسادیم. چینگ رفت جلو و بعد کلی جرو بحث با مسئول فروش بلیت با دو تا بلیت برگشت و گفت هر نفر تنها حق داره واسه دو نفر بلیت بخره و باید دوباره تو صف وایسیم. دوباره رفتیم تو صف و وقتی نوبت به چینگ رسید مسئول فروش بلیت گفت تازه بهت دو تا فروختم و زنگ زد مامور راه آهن رو خبر کرد و گفت این خانم می خواد سه تا بلیت بخره خلاصه جیغ و ونگ ما دراومد و وقتی بهشون ثابت شد که ما واقعن سه نفر هستیم بلیت سوم رو صادر کردن. ظاهرن چون بعضیا تعداد زیادی بلیت می خرن و خارج از صف و گرون تر می فروشن و بازار سیاه راه می ندازن این طوری برخورد می کنن. تمام این مسائل هم نتیجه جمعیت زیاد این چینیاست. تازه اصلن هم صف مف حالیشون نیست. با وجود نرده های آهنی بزرگی که واسه تشکیل صف کشیده شده بود یه آقایی چنان از خارج صف پرید رو نرده که نزدیک بود کف کفشش بره تو صورت من که سرمو دزدیدم و پاش رفت رو کیف کولیم. بلیتشم خرید و صدای همه رو درآورد.

چنگیز؟ کدوم چنگیز؟!

بعد از خرید بلیت از چینگ درباره محل مقبره چنگیز خان مغول پرسیدم و اونم خیلی ریلکس گفت منظورت کدوم چنگیز خانه؟! یه خورده گیج شدم و گفتم یعنی چی کدوم چنگیز خان؟ خوب چنگیز خان مغول دیگه. اونم خندید و گفت آخه ما از این چنگیزا تو این منطقه زیاد داریم حالا تو کدومشو می خوای ببینی؟  داشتم از خنده منفجر می شدم.  طوری حرف می زد که انگار داره لباس یا یه چیزی می فروشه و می گه کدومشو می خوای. خلاصه کاشف به عمل اومد که مثل ما که جا به جا تو ایران امامزاده داریم اینا هم جا به جا مقبره چنگیز خان دارن. البته مقبره چنگیز بزرگ یه ده دوازده ساله که ساخته شده و در واقع جنازه ای در کار نیست و واسه احترام به چنگیز ساختنشو کم کم واسه خودش زیارتگاه خفنی شده. از بدشانسی ما هم 5 ساعت با هوهات فاصله داشت. بعد از کسب این اطلاعات با تاکسی و به راهنمایی اونا به هتل رفتیم. یه هتل سه ستاره ناز مامانی که وقتی رسیدیم دو تا خانم خوشگل با لباس محلی مغولی ازمون استقبال کردن.

کله پاچه مغولی

برای ناهار هم رفتیم به یه رستوران مغولی اسلامی. هوهات کلی مسلمون داره و کلی هم واسه خودشون دبدبه و کبکبه دارن. این کاسه ای که می بینین محتویاتش تقریبن همون محتویات کله پاچه خودمونه ولی طعمش کمی متفاوته. البته من تندشو دوست نداشتم و به قول چینیا "بو لادا" (یعنی تند نباشه) سفارش دادم. این از اولین کلمه هایی بود که بعد از چند بار آتیش گرفتن تو رستورانای پکن یاد گرفتم  اون کاسه کوچیک تره هم توش چای. تو هر رستورانی که برین قبل غذا براتون چای می آرن و همیشه هم تو کاسه! اون غذای توی بشقابم یه چیزی تو مایه های ماکارونی خودمونه ولی شورتر و البته با طعمی متفاوت. اسمش هم بائوتزی باید باشه البته این نوع مغولی اسلامیشه مال پایتخت کمی فرق فوکوله

     

      کله پاچه مغولی   

 

 

      نوعی "بائوتزی" از غذاهای معروف چینی 

 

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 4 Mar 2008 و ساعت 22:46  
 به سوی سرزمین چنگیز

سگ سرما، سگ سرما، سگ سرما... این اولین چیزیه که بعد برگشتنم می تونم بگم. فکر کنم من و دوستای افغانم تنها توریستای دیوانه ای بودیم که تو این وقت سال یهو زد به سرمون بریم مغولستان داخلی. هر چند من همیشه از سرما گریزونم اما واقعن برام هیجان انگیز بود که تو این فصل سال مغولستان داخلی یا به قول این دوستای فرنگی اینر مونگولیا رو ببینم. سرما تا مغز استخون آدم فرو می رفت. پکن تا شهر "هوهات" مرکز منطقه خودمختار مغولستان داخلی چین با قطار 12 ساعت فاصله داره. برای منی که تا به حال پنج بار دیوار چین رفتم اما هر بار از اینورش اونورشو (منظورم سمت مغولستانه) نگاه کردم فوق العاده بود که حالا برم اونور دیوار. هیجان سفر از همون روزی که با "تائب" و "امان"؛ دوستای بخش پشتوی رادیو بین المللی چین رفتیم واسه خرید بلیت قطار (به قول این پشتون ها به زبان دری "تیکت ریل") شروع شد. وقتی در مورد بلیت برگشت پرسیدیم مسئول فروش گفت از این جا نمی شه بلیت برگشتو خرید برین اون جا از همون جا بلیت برگشتو بخرین. امیدوارم که پیدا کنین! باور کنین برای اولین بار حال کردم از این که بالاخره یه چیز ایران از این چینیا بهتره. یادمه لااقل حول و حوش میدون انقلاب دو سه تا مرکز فروش بلیت قطار بود که به راحتی می شد ازشون رفت و برگشت دو هفته بعد رو هم خرید. خلاصه کلی خندیدیم و به امید پیدا کردن بلیت برگشت در مغولستان راه افتادیم. تو ایستگاه قطار کلی گشتیم تا قطارمونو پیدا کنیم. بس که این چینیا زیادن. یکی دو تا سکو و یکی دو تا قطار نبود که. خدا زیادشون کنه. رو بلیتم که همه چی به چینی مکتوب شده بود. خوبه لااقل شماره ها رو به اینگیلیش می نویسن.

اینم یه عکس کج و کوله از کوپه ها، انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت


سیستم هیئتی و زنبیلی

واگنا هم که آخر سربازخونه بود. هر واگن یه راهروی باریک داشت با تعداد زیادی حفره به اسم کوپه ولی بدون در. تو هر کوپه بدون در هم 6 تا تخت بود. سه طبقه تخت اینور و سه طبقه تختم اونور. فقط فاصله تخت اولی واسه نشستن یک انسان کامل مناسب بود. از دومی به بعد که دیگه کمرتو باید تا می کردی و جز به حالت درازکش توی قبر نمی تونستی به حالت دیگه ای در بیای. ما کمی دیر رسیدیم و بعد از کلی سر و صدا و هیجان در وکردن در حالی که همه بهمون خیره شده بودن بالاخره فهمیدیم که جامون تو اون قبر بالاییه است و به خدا کلی نزدیکیم. البته تائب و امان تو کوپه بغلی افتادن. چون تختای پایینی همه پر شده بود فکر کردیم هر کی زودتر برسه تخت خوبا رو واسه خودش برمی داره و خلاصه این جا هم سیستم هیئتی و زنبیلیه دیگه...

خلاصه با بخبختی از نردبون بالا رفتم و خودمو تو قسمت بار و کوله امو رو تخت نه ببخشید کوله امو تو قسمت بار و خودمو رو تخت چپوندم و از لبه دیواری که کوپه منو از کوپه تائب و امان جدا کرده بود سرک کشیدم و کلی به گردن کج شده تائب و شکل نیم خیز نشستن امان خندیدم. تو هر کوپه یه تلویزیون فلت بود که شو چینی و تبلیغات و این جور چیزا رو پخش می کرد. تو راهروی قطار هم جلوی هر 6 تا تخت تنها دو صندلی تا شو و یک نیمچه میز قرار داشت که مسافرای تختای طبقه دوم و سوم توافقی ازشون استفاده می کردن. عکس تختا رو براتون گذاشتم هرچند انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت. قطار ساعت نه شب راه افتاد. منم یه کم رو یکی از همون صندلی های توافقی که خالی بود نشستم و به مهران زنگیدم و گفتم که راه افتادیم و گفتم که کارت تلفن زاپاس هم خریدم که به محض رسیدن بهش بزنگم که نگران نشه و اونم گفت که خودش از سیدنی بهم می زنگه و این حرفا... خلاصه هی واسه خودم عین قوربابه از اون بالا می پریدم پایین و هی از نردبون می رفتم بالا و هی هیجان از خودم در می کردم که یهو حدودای ساعت ده شب چراغا خاموش شد. نه مسواک زده بودم هی هی، نه ملافه امو رو تختم پهن کرده بودم هی هی (راستی من فقط چار پنج قسمت این برره رو تو پکن دانلود کردم و دیدم چون تو ایران ندیده بودم) خلاصه با بخبختی مستقر شدم. خدا رو شکر از سر و صدا و خروپف همسایه های بغلی و پایینی خبری نبود ولی مگه من تو اون دو وجب جا خوابم می برد؟ مثل همیشه جای مهران خیلی خالی بود... ولی با خودم فکر کردم اگه مهران الان این جا بود عمرن طول و عرضش تو این تختا جا می شد! کلن تو چین همه چی به سایز خود چینیا طراحی شده. حتا ظرفشویی آشپزخونه و سقف خیلی از خونه ها هم برای خارجیا کوتاهه. خلاصه خوابم نبرد و دم دمای صبح رفتم پایین کنار پنجره نشستم. مه غلیظی همه جا رو گرفته بود. همه جا یه رنگ خاکستری محو وهم انگیزی شده بود. اونقدر رویایی که دلم می خواست دستمو دراز کنم و مهو لمس کنم. تک و توک چند تا درخت نزدیکای ریل دیده می شد. یه سکوت عجیبی بود با صدای منظم قطار. نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد "بوف کور" افتادم. هوا که روشن شد، چراغارم روشن کردن و چینیا به جنب و جوش افتادن و راهروی باریک قطار غلغله شد. از اون جا که چینیا خیلی به خوردن اهمیت می دن تقریبن همه مشغول خوردن یه صبحانه مفصل شدن. از تخم مرغ آب پز و گوشت خشک گرفته تا نودل (رشته چینی) و هزار تا چیز دیگه که حتا نمی تونستم تشخیص بدم چی هستن چه برسه به این که اسمشونو بدونم. اولش فکر کردم ماها عمرن بتونیم اون وقت صبح نودل مودل بخوریم ولی بعد فکر کردم ما که بدتریم کله سحر می ریم کله پاچه خوری...

راستی اینم بگم که هزینه بلیت رفت و برگشت به پول ایران نزدیک چهل هزار تومن شد ولی مگه ایرانه که جوجه کباب بدن؟ در واقع به جز آب جوش کوفت هم بهمون ندادن و همه چی تو قطار فروشی بود.

سرمای بیرون کم کم از توی قطار حس می شد و از روی لباس مردم محلی اطراف شهر هم می شد عمق فاجعه رو درک کرد. من زیر پالتوم سه تا بلوز گرم و دو تا پلوور پوشیدم و کاملن ضد گلوله از قطار پیاده شدم. دوست مشترک من و تائب خانم "چانگ چینگ" که به دعوت اون به "هوهات" رفتیم همراه یکی از دوستاش "رن جیه" و برادرش "آیین" اومده بودن راه آهن دنبالمون. چینگ در دانشگاه پکن زبان انگلیسی می خونه. پدرش اهل پکن و مادرش اهل هوهاته و خودش و برادرش در هوهات به دنیا اومدن و بزرگ شدن ولی از اون جا که مادرش هیچ وقت تو خونه با اونو برادرش به زبون مغولی حرف نزده یک کلمه هم مغولی بلد نیستن.

ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Tue 4 Mar 2008 و ساعت 18:30  
 زیارت چنگیز خان مغول
 

امشب دارم با دو تا از دوستام می رم مغولستان داخلی زیارت مقبره چنگیز خان مغول  وقتی برگردم حسابی دربارش می نویسم. میگن اساسی واسه خودش زیارتگاهی شده ...

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Fri 29 Feb 2008 و ساعت 18:59