|
فردا که می آید...
قصد داشتم یکی از همین روزها سری به "انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران" بزنم که مهران از سیدنی تماس گرفت و گفت: شنیدی انجمن منحل شده؟ نمی شود گفت که انتظارش را نداشتم. دو سالی می شود که مخالفان نهادهای مدنی کمر به ریشه کن کردن درختی که ریشه در دوم خرداد دارد، بسته اند. درست از تابستان سال 85 که وزارت کار دولت نهم به انجمن به چشم یک اخلال گر و مزاحم نگاه کرد و تمام تلاش خود را برای انحلال این نهاد صنفی به کار گرفت. بلافاصله با انجمن تماس گرفتم و با شنیدن صدای آشنای خانم تقوی که گفت: نه عزیزم هنوز منحل نشدیم، کمی خیالم راحت شد. کمی بعد کاشف به عمل آمد که وزارت کار در نامه ای انجمن را در شرایط انحلال اعلام کرده و خبرگزاری فارس هم بلافاصله به وظیفه ی شرعی و اجتماعی اش عمل کرده و مثل یک رسانه ی خوب با توجه به اصل سرعت در انتشار خبر نوشته: انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران رسما منحل شد. البته در این مملکت آن چه که طبیعی به نظر می رسد این است که "فارس" چنین رفتار کند و روزنامه نگاران نیز صنف نداشته باشند. غیر طبیعی این است که یک نهاد صنفی یازده ساله که نهایت تلاش خود را برای تعامل مثبت و سازنده ی صنف روزنامه نگار با نهادهای حکومت از جمله قوه ی قضاییه به عمل آورده و امروز خانه ی امید هزاران روزنامه نگار شده، به حیات خود ادامه دهد. طبیعی این است که یک نهاد صنفی که در انطابق با اصل 26 قانون اساسی و دیگر قوانین و مقررات جاری در جمهوری اسلامی ایران تاسیس شده و با طی مراحل مربوطه در اداره کل سازمان های کارگری و کارفرمایی وزارت کار و امور اجتماعی به ثبت رسیده از سوی همان وزارتخانه غیرمعتبر تلقی شود. غیر طبیعی این است که روزنامه نگار امنیت اجتماعی، اقتصادی و روانی داشته باشد. به هر حال پنج شنبه 31 مرداد ماه ۱۳۸۷دوباره ما جماعت بی حق و حقوق می رویم که در حسینیه ی ارشاد تهران دور هم جمع شویم و از ساده ترین حقوق یک روزنامه نگار و از صنف خود دفاع کنیم. معلوم نیست فردا که می آید روزنامه نگاران ایرانی خوب یا بد، متعهد یا غیرمتعهد، حرفه ای یا غیرحرفه ای خانه ای، سقفی برای کمی احساس امنیت، کمی آرامش و دمی آسایش خواهند داشت یا نه...
همیشه که نباید بدبین بود
هنوز یکی دو هفته از آمدنم به ایران نگذشته بود که یکی از دوستان پیشنهاد داد در روزنامه ی "تهران امروز" کار کنم. تازه برگشته بودم و هنوز کمی خسته بودم. دلم محیطی آرام می خواست. دلم می خواست صبح زود از خواب بلند نشوم تا سریع خود را به یکی از اتوبوس های 337 یا 728 یا 389 برسانم و در ایستگاه "باجیو دی تیه جن" پیاده شوم و موقع ورود به رادیو بین المللی چین با عجله کارتم را از ته کیفم بیرون بکشم و به نگهبان چینی عصا قورت داده ی جلوی در نشانش بدهم و در آسانسور به دوست آلمانی ام "یان" که به رویم لبخند می زند بگویم too sleepy . دلم می خواست بی خیال تا لنگ ظهر بخوابم و از خانه تکان نخورم. کلی دوست و رفیق و فامیل و آشنا را باید می دیدم و کلی کار اداری داشتم که باید خودم انجام می دادم. بنابراین کمی فرصت خواستم تا فکر کنم و موقعیت و فرصتم را برای کار کردن بسنجم. انگار فراموش کرده بودم کجا هستم. به فکر کردن و تصمیم گیری نرسید. یک هفته بعد "تهران امروز" توقیف شد. مثل صبح یک شنبه 24 شهریور سال 1381 که فکس قاضی مرتضوی به دفتر روزنامه "گلستان ایران" رسید بهت زده نشدم و زار زار گریه نکردم. یا مثل آن بعدازظهر دی ماه همان سال که "بهار" توقیف شد، افسردگی نگرفتم... تنها فکر کردم که تصمیم گیری برایم آسان شد و حالا با خیال راحت می توانم به کارهایم برسم. فکر کردم همیشه که نباید بدبین بود. این می تواند یکی از مزایای زندگی در جمهوری اسلامی ایران باشد. همین که تصمیم گیری برایت آسان است. حتا نمی گذارند ذهنت را برای چیزی خسته کنی. این جا نیازی به فکر کردن نداری و اساسن این نوع زندگی راحت است.
جایی برای زندگی...
نمی دونم چی باید بنویسم. به وسط خط نرسیده انگشتم می چسبه به این دکمه ی بک اسپیس. واسه آدمی که هنوز دوست داره کتابو تو دستش ورق بزنه و بخونه یا هنوز دوست داره فیلم وی اچ اس نگاه کنه و نوار کاست گوش بده؛ نوشتن رو یه صفحه ی عمودی بدون خط خطی کردن هیچ لذتی نداره. یادمه بین بچه های تحریریه اونایی که دوست داشتن هفته ای دو تا گزارش بیشتر تحویل بدن یا گزارششون زودتر چاپ بشه گزارشو تایپ می کردن. ولی واسه خیلی ها هم مثل من نوشتن رو ورق های کاهی لذت دیگه ای داشت. حالا یه مدت طولانی آپ نکردن حسابی تنبلم کرده. کار کردن تو رادیو چین و حداقل 8 ساعت در روز پشت کامپیوتر نشستن هم حسابی بیخ و بن دست خط مبارک رو از جا کنده. البته این بار این بی حوصلگی اونم بعد از حدود دو ماه و اندی از خاصیت های بازگشت به وطنه. حالا دیگه مطمئن شدم که دلم نه برای قدم زدن تو بازار و منوچهری و بهارستان و ولی عصر تنگ شده نه برای جاده هراز و شمال و پیتزا تام که گاهی که وقت سر خاروندن پیدا می کردیم با مهران می رفتیم اون جا. با دیدن دوباره ی این جاها به جای این که دلم باز بشه بیشتر گرفت... نبودن مهران از یه طرف و اوضاع مثل همیشه به هم ریخته ی این شهر کثیف و شلوغ و خاکستری که زن هاش بیش از پیش به لکه های متحرک سیاه تبدیل شدن واسه بی حوصلگی و افسردگی کافیه. تنها شوق باقی مونده تو وجودم در کنار خانواده بودن و شنیدن صدای پدر و مادرم و دیدن چهره های راضی اوناست. و دیدار دوباره ی دوستانی که یک دنیا حرف برای گفتن داریم. حالم از همون لحظه ی ورود به تهران گرفته شد. وقتی برای تحویل بار درست یک ساعت تو فرودگاه معطل شدم. اونم تنها به این دلیل که ماشین تامین سوخت به اشتباه پیش از بارگیری رفت و چسبید به هواپیما. هفته ی اول برگشتنم به قدری احساس خستگی می کردم که از خونه تکون نخوردم. خونه واقعن خونه بود. گرم و صمیمی. تهران افتضاح شده... شلوغ تر و کثیف تر و زشت تر از قبل... کنجکاو شده بودم ببینم این اتوبوس های بی آر تی چیه که همه ازش حرف می زنن... یه افتضاح دیگه. قسمت مربوط به خانما دقیقن شبیه به لونه ی مرغه. میله پیله ی درست و حسابی هم نداره که بهش آویزون بشی و حاجت بگیری. خلاصه این که اگه توش خفه نشی و کیف و کفشت پاره نشه شانس آوردی... از تهران زدم بیرون. رفتم شمال. وقتی جاده ی هراز رو _که از اصلی ترین محورهای ارتباطی تهران با شماله_ با جاده ی پکن به استان شمالی چنگده _که از خطوط اصلی هم نیست_ مقایسه می کنم سر درد می گیرم... ساحل دریا یا دریاچه ی کاسپین یا همون خزر هم که چنان مملو از آت و آشغال بود که از دیدنش پشیمون شدم. مردم ایران... مردم با فرهنگ ایران... این همه آشغال چیپس و پفک و لیوان یک بار مصرف چای و ته سیگار و کهنه ی بچه و ... همه نتیجه ی همین با فرهنگیه. ما عرضه نداریم حتا از اون چه که داریم نگهداری کنیم اونوقت چنان الم شنگه ای سر اسم خلیج فارس راه می ندازیم که بیا و ببین... سرم درد می کنه... زیاد حال و حوصله ی نوشتن ندارم. تو چین در عرض یک ربع ساعت فیلم دانلود می کردم اما این جا در عرض یک ساعت به زور می شه وبلاگ آپ کرد... سعی می کنم کم کم از تفاوت های ساده ی بین خودمون و چین به عنوان یه کشور در حال توسعه بنویسم تا بعضی ها از جمله بعضی از دوستای احمد مشکلاتی که تو سواحل استرالیا سیر می کنه کمتر به این بنده خدا گیر بدن و بگن برگرد... هنوز نمی دونم چه مدتی ایران می مونم... نمی دونم می خوام بمونم یا برم... اما یه چیزو خوب می دونم. تنها چیزی که می تونه به راحتی آدمو به خاک این جا بچسبونه کسانی هستن که دوسشون داری و نفس و نگاهشون بهت شوق زندگی می بخشه. در غیر این صورت همیشه باید به دنبال جایی برای زندگی بگردی... تهران- اول مرداد ماه ۱۳۸۷
|
|


