تبليغاتX
سپید سیاه خاکستری
 حتا یک گاز کوچولو...

 

این روزها بیش از هر چیز حوصله ی وبلاگ نویسی ندارم. اما دوست ندارم وبلاگم را تعطیل کنم. شاید بیشتر به این خاطر که از این جور قرتی بازی هایی که مد شده پلاکارد می چسبانند به پیشانی وبلاگ و به عموم اعلام می کنند که "این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل خواهد بود و..." و از این قبیل لوس بازی ها بدم می آید؛ آمده ام چیزی بنویسم. کرختی این روزها و یاد روزهایی نه خیلی دور مربوط به سال های 79 تا 85 باعث می شود این روزها به دو چیز شک کنم. اول انرژی وحشتناکم در آن سال ها که موجب می شد در یک روز از تهرانپارس به میدان انقلاب بروم و کارهایم را در اداره ی تغذیه دانشگاه تهران و کانون ادبی ردیف کنم و بعد بروم میدان ولی عصر و سری به انجمن صنفی روزنامه نگاران بزنم و بعد برای پیگیری کارهای بیمه ام پیش از تمام شدن ساعت اداری خودم را به میدان آرژانتین برسانم و دوباره برگردم انجمن تا نامه ای را که اشتباهن بهم نداده اند بگیرم و دوباره تقریبن تا آرژانتین پرواز کنم و بعد خودم را به اداره ی تامین اجتماعی توی فاطمی برسانم و احیانن اگر فرصتی شد خودم را در یکی دو تا از کلاس های بعدازظهر نشان بدهم و ببینم از حضور و غیاب کلاس های صبح شانس آورده ام یا نه و بعد از آن تازه سری به هفته نامه فلان و روزنامه بهمان بزنم و گزارش ها را تحویل بدهم و حول و حوش ساعت 10 شب برسم خانه. بدون این که ناهار خورده باشم و بدون این که احساس خستگی کنم... در آن سال ها این تقریبن برنامه همیشگی ام بود با کمی تفاوت در جاهایی که هر روز می رفتم و شاید بعضی روزها چند دقیقه ای وقت داشتم برای ساندویچ آیدای توی خیابان 16 آذر با آن همه سس که عاشقش بودم و همیشه هم بعدش تپش قلب می گرفتم و گاهی که مهران هم بود چشم هایش را گرد می کرد و با لحنی حق به جانب می گفت: "خوب وقتی تپش قلب می گیری انقدر سس نخور!". 

دوم اما انرژی نداشته ام در این روزها. که تا یکی دو تا خیابان را در این پایتخت دود زده بالا و پایین می روم نفسم می گیرد و حالم بد می شود و پاهایم دیگر نای چند قدم بیشتر را هم ندارد و ترجیح می دهم کارهای باقی مانده را به روزهای بعد موکول کنم و عجیب که این روزها هرگز نوبتشان نمی شود و می چسبم به خانه و از جایم تکان نمی خورم... یکی دو بار هم که اجبارن سر و کله ام در 16 آذر پیدا شد، آیدا آنقدر شلوغ بود که حسش مرد. البته آن روزها هم همیشه خدا شلوغ بود ولی حالا انگار دیگر حسش نیست. مخصوصن که یادآور خستگی های من و مهران از کارهای کانون و روزگاریست که دانشجو بودیم و فقط به اندازه ی یک ساندویچ وقت داشتیم و من با شیطنت باز سس زیاد می خوردم و یادم هست که همیشه هم دوغ می خوردم و همیشه هم عجیب بعد از دوغ خواب آلود می شدم و باز مهران می گفت: "وای به حالت اگه بعدش بگی خوابم می آد!".

حالا نه یک دنیا کار دارم و نه عجله... اما حسش نیست. حتا یک گاز کوچولو یا یک قلوپ دوغ سارا... ترجیح می دهم زودتر برگردم خانه و تمدید کارت انجمن هم باشد برای بعد...   

دقیقن نمی دانم دلیلش چیست. دوری از مهران، اوضاع بدتر از همیشه ی مملکت، کثافت هوای پایتخت، خراب شدن نمای میدان حسن آباد تهران که آنقدر دوستش داشتم، مقایسه ی خودمان با چشم بادومی های المپیک برگزار کن یا شاید واقعن یکی از خاصیت های این مملکت همین است که اگر دیوانه ات نکند حتمن زودتر از موقعش پیر و خسته ات می کند...  

این هم نمایی از ضلع جنوب شرقی میدان حسن آباد تهران که حالا در غرقه های هر چهار ضلع اش می توانید از انواع نخ و کاموا، لوله و ابزار یراق، پیچ و مهره و هزار کوفت و زهرمار دیگر دیدن کنید. علاوه بر آن ساختمان شیشه ای مسخره دو ایستگاه مترو را هم به جنوب و شمال میدان اضافه کرده اند تا به برکت پیشرفت در شهرسازی و هنر مدرن زیبایی این بنای تاریخی را صد چندان کنند. وقتی از میدان حسن آباد تهران رد می شوی آرزو می کنی که این کاش می شد میدان حسن آباد را هم مثل شیر سنگی همدان شبانه از جا کند و به مثلن موزه ی لوور پاریس فروخت تا پای آجرهایش سر قیمت کاموا چانه نزنیم...

نمایی از ضلع جنوب شرقی میدان حسن آباد تهران

  

 

 

 

 

 

 

    

|+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در Mon 27 Oct 2008 و ساعت 3:51