خاطراتم توی جعبه جا نمی شود...
اصلن دست و دلم به کار نمی رود. چطور می شود این همه خاطره را عرض چند روز توی چند تا جعبه ی مقوایی جا کرد؟! نه، نمی شود.
خوب
یادم هست، 6 سال پیش، روزی که پس از 22 سال خانه ی پدری را ترک می کردیم
با ناراحتی به پدر گفتم که خانه ی جدید را دوست ندارم و نخواهم داشت. عاشق
خانه ی کودکی هایم بودم. خانه ای که در آن به حرف آمده بودم، دندان در
آورده بودم، اولین قدم های لرزانم را برداشته بودم. خاله ام صدای کودکی
هایم را در همان خانه ضبط کرده بود. خانه ای که یک بار با رورورک از پله
هایش به پایین سر خورده بودم و مادرم آن روز مرده بود و زنده شده بود. در
همان خانه بودیم که زمان موشک باران تهران مجبور شدم با ناراحتی برای مدتی
نه چندان کوتاه ترکش کنم. که شاهد کودکی های پر شر و شور من و طائل و زد و
خوردهای جانانه مان بود. در همان خانه تلویزیون سیاه و سفیدمان رنگی شده
بود. در همان خانه چشم هایم از دیدن ویدیو آیوا ای صدویک برق زده بود.
هنوز هم آن ویدیو را دارم. در همان خانه برای اولین بار "برباد رفته"،
"دزیره"، "سینوهه" و کلی فیلم دیگر را یا یواشکی یا با گریه زاری و التماس
دیده بودم. در همان خانه بود که یواشکی داستان های "عزیز نسین"، "صمد
بهرنگی" و "جلال آل احمد" را خوانده بودم. در همان خانه برای من و طائل یک
جفت تخت شبیه هم خریده بودند. گیتارم را. اولین دوچرخه ها. سه گای طائل
اولین کامپیوترمان را هم. که لحظه به لحظه ی زندگی ام از اولین روز مدرسه
تا دلهره و اضطراب و تب کنکورم تا گرفتن خبر قبولی ام در دانشگاه تهران در
آن گذشته بود.
خانه ای که از بچگی دوستی من و علیرضا پسر همسایه مان در آن شکل گرفته
بود. هرگز فراموش نمی کنم که با چه ذوق و شوقی پنج تومنی ها ی زرد جمع شده
مان در شب سال نو به دو جعبه بزرگ "توی" که بعدها معادل فارسی اش شد "خانه
سازی"، تبدیل شد. روزی که دعوای مان شد و علیرضا توی های مرا توی درز
آسانسور ریخت و کتک مفصلی هم خورد. اما باز فردا مثل سایه دنبال هم بودیم.
روزی که انگشتم لای در اتاق گیر کرد و خدابیامرز "خانم" مادربزرگ علیرضا
انگشتم را از لای در درآورد و علیرضا هم هی فوتش می کرد انگار که اگر
انگشتم را فوت کند خوب می شود. گاهی که به خاطر بازیگوشی یا شکستن شیشه
های شیر از دیدن هم محروم می شدیم جای مان پشت پنجره بود و با ایما و
اشاره حرف هایمان را می زدیم. سال ها بعد هم که از آن جا رفتند باز هم که
دلتنگ می شدم جایم پشت پنجره بود. پشت پنجره ی طبقه ی هفتم آپارتمان. عاشق
اتاقم بودم و شب های مهتاب جایم تا نیمه های شب روی میز تحریر صورتی رنگ
کنار پنجره بود. میز تحریر چوبی در داری که وقتی 9 ساله بودم به سفارش پدر
ساخته شد و یکی دو سال بعد به سفارش مادر صورتی شده بود. اوایل آن قدر
برایم بزرگ بود که روی صندلی اش بالش می گذاشتم. کلاس پنجم که رفتم اندازه
ام شد و عجیب این که تا دوران دانشجویی اندازه ی اندازه بود. گرچه برای
برداشتن کتابی از تویش باید تمام آن چه را که روی میز بود جمع می کردم اما
دوستش داشتم. خانه ی پدری را که ترک کردیم خیلی چیزها تغییر کرد. میز
صورتی من هم شد میز معرق کاری مادر. علیرضا هم که هنوز با هم رفت و آمد
خانوادگی داشتیم یک هفته بعد از عروسی من عروسی کرد.
22
سال خاطره را عرض یک ماه چپاندیم توی چند جعبه ی مقوایی و به خانه ای
آمدیم که هرگز تصور نمی کردم روزی خانه ی بهترین و عاشقانه ترین خاطراتم
شود. اوایل یا شاید تا 2 سال اول من و مادر همیشه بین کمدها و زیر تخت ها
و توی بالکن خانه سرگردان بودیم که فلان وسیله را کجا گذاشته ایم. تمام
سوراخ سنبه های خانه ی پدری را از بر بودم اما در این خانه مدام کاغذها و
شعرها و نوارها و فیلم ها و خلاصه تمام وسایل ضروری ام گم و گور می شد.
مادر هم دست کمی از من نداشت. مدام جای همه چیز را فراموش می کرد. این
اواخر هم با جمله ی "جن ها وسایل منو با خودشون بردن و خسته که شدن برمی
گردونن" خودش را دلداری می داد. هرگز خنده های بلند مهران را فراموش نمی
کنم. که بر سر همین ماجرا مدام سر به سر مادر می گذاشت. هنوز هم از آن سر
دنیا دست از سر مادر بر نمی دارد و می گوید "آخه مادر جون جنا چقدر مدرن
شدن که از تلفن و پنکه استفاده می کنن!" و مادر هنوز هم کوتاه نمی آید و هر
چند روز یک بار با صدای بلند از اجنه ی خانه می خواهد که فلان قابلمه یا
فلان لباسش را پس بیاورند و عجیب که پس از چند روز قابلمه یا لباس پیدا می
شود!
عجیب
روزگاریست. 6 سالی که در این خانه بودیم آنقدر خاطره تولید کرده که با 22
سال خاطرات خانه پدری برابری می کند. حالا دوباره تاریخ دارد تکرار می
شود. حالا مانده ام که چطور این به قول مهران "خاطرات بعد از تصادف" را
توی جعبه های مقوایی بچپانم. تصادفی که سال 83 باعث شد نیمی از خاطراتمان
در ذهن مهران گم شود. اما روزهای خوشمان در این خانه مربوط به بعد از
تصادف بود و حالا دل مهران هم گرفته از این جا به جایی. حالا به این خانه
که نگاه می کنم دلم عجیب می گیرد. خانه ای که شب ها تا صبح پا به پای
مهران می نشستم تا پایان نامه ی فوقش را بنویسد. خانه ای که مهران ساعت ها
پشت کامپیوترش می نشست و "آی جی آی" بازی می کرد. شبی که عازم چین بودم
و هنوز چمدانم را نبسته بودم. پدر و مادر من و مهران آخر چمدانم را با 20
کیلو بار اضافه بستند و مهران هم مدام می گفت: "این همه خوراکی رو کجا می
بری؟! قحطی که نمی ری." هنوز هم که هنوز است حاضرم بمیرم اما مجبور نباشم
چمدان ببندم. از چین هم که می آمدم بیچاره شهرزاد و مجتبا چمدانم را بستند
و نمی دانستم چی کجای چمدان است.
این بار اما از چمدان بستن
هم سخت تر است. مهران سال گذشته در نامه ای از سیدنی برایم نوشته بود:
"دلتنگی هایی که هر روز سراغ می گیرند از آدم وسوسه اش می کنند که یک هو
دل بکند و لگد بزند به هر چه آرامش دنیای غرب است و برگردد به همان خراب
شده ای که توش بوده که لااقل طلیعه دارد هر چقدر که دلت بخواهد توی کوچه
های خاک گرفته ی مینی بوس ها تا آپارتمان شماره ی سه ی برق و تهویه. همان
جا که با هم قدم می زدیم شب هایش را خسته یا اگر تنها بودم در باز شده و
نشده دو تا چشم خوشگل درشت و یک لبخند روی صورتی ناز بود که تمام خستگی ات
را پس می فرستاد به دودگرفتگی تهران. شاید برای همین است که هر وقت یادم
می آید که این بار که برمی گردم آن اتاق کوچک ته خانه با آن میز کامپیوتر
عجیب ش که جایی برای پا نداشت، انتظارم را نخواهد کشید دلتنگ می شوم.
لامصب عجیب است خاطره های آدم. انگار هر چه قدر بزرگ تر می شوی اهمیت بیش
تری پیدا می کنند. بیچاره پیرمردها لابد برای همین کمرشان خم می شود..."
میز کامپیوتر عجیب اتاق من و مهران

به
هر جای اتاق که نگاه می کنم پر است از کاغذها و کتاب ها و وسایل من و
مهران. کتاب هایی که یا در خیابان انقلاب یا در پانزدهمین، شانزدهمین و
هفدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران با چه اشتیاقی خریده بودیم. خوب
یادم هست که یکی از روزهایی که از صبح همراه مهران و مجتبا به نمایشگاه
رفته بودیم تقریبن تا ریال آخر جیبمان خالی شده بود. به جز کرایه ی برگشت
پول سه پرس سیب زمینی سرخ کرده که هم من هم مهران عاشقش بودیم هم مانده
بود. اما در آخرین لحظات چشم های مشتاق مهران چنان روی چند کتاب زوم کرد
که دلم نیامد به سیب زمینی بفروشمشان. چقدر مهران آن روز تشکر کرد که به
خاطر کتاب ها از سیب زمینی ها گذشته بودم. من هم ته دلم از این فداکاری
قند آب شده بود انگار که موشک هوا کرده بودم. گرچه آن روز در نهایت پول
مان به 2 پرس سیب زمینی قد داد و یک پرسش نصیب من و یک پرسش نصیب مجتبا و
مهران شد. هنوز هم که هنوز است مجتبا با بدجنسی می خندد و فداکاری ام را
می زند توی ملاجم.
حالا باید تک تک این کتاب ها را با تمام
این خاطرات بچپانم توی جعبه های مقوایی و برویم شمال. گرچه خانه ی ویلایی
شمال را دوست دارم. باغچه ی کوچک مادرم را که حالا پر از شمعدانی شده دوست
دارم. اما ظاهرن خانه ی جدید گرچه بزرگ تر هم هست و حیاط و پشت بام هم
دارد اما جایی برای پهن شدن خاطرات من و مهران ندارد. مبلمان و دکوراسیون
مادر نفس همه مان را بریده و ظاهرن چاره ای جز تسلیم نداریم. چیزی نمانده
که نیمی از خاطراتمان به خانه ی پدری مهران تبعید شود. گرچه نه مادر مهران
دیگر جایی برای تلویزیون "شابلورنس" چوبی عهد بوق من و مهران دارد، نه
مادر من جایی برای ساعت پاندول دار صفحه فرانسه ی اهدایی پدربزرگم به من.
نمی دانم. پدر هر روز کلی جعبه می ریزد توی اتاقم و من هنوز دارم این وسط
گیج می زنم. صدای مادر می آید که : "تو که چند ماه دیگه مسافری پس جوری
بسته بندی کن که ... " و هنوز یک جعبه هم پر نشده است...
|
+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در
Sat 29 Aug 2009 و ساعت 0:8