![]() |
![]() |
|
| Once upon a time in China روزي روزگاري در چين |
|
تعطیلات سال نو چینی دیگه داره کم کم تموم می شه. منم که سال نو چینی ندیده از این فرصت استفاده کردم و هی ددر دودور و خیابون گردی و چشامم مثل قوربابه گشاد شده از دیدن این همه چیز عجیب و با مزه... (بعضی جاها نتونستم خودم عکس بگیرم ولی عکساشو سرچ کردم و گذاشتم) وان یکاد یا چار قل چینی چینی ها خیلی از سنت ها و کاراشون البته با یه تفاوتای کوچیک به سنتای ما شباهت داره. دم دمای عید خیلی از مغازه ها به جای ماهی قرمز و سبزه پر می شه از فانوس ها و نوارها و کاغذهای قرمزی که روشون شعرایی مثل "بهار به زمین بازگشته" و "خوشبختی بر جهان حاکم شده" یا کلماتی به معنی "شادی" و "خوشبختی" معمولن به رنگ طلایی اکلیلی نوشته شده. قرمز از اون رنگاییه که تو چین زیاد دیده می شه (درست به همون اندازه که تو مملکت ما رنگ سیاه دیده می شه) این رنگ برای مردم سمبل خوشبختی و شادیه (درست برعکس رنگ سیاه برای ما). خلاصه مردم این شعرا و نوشته ها رو در آستانه سال نو به دو طرف در خونه و روی در می چسبونن و معتقدن که این کار براشون شگون داره و سال خوبی خواهند داشت. البته رو در و دیوار خیلی از خونه ها در طول سال هم این نوشته ها و نوارهای قرمز دیده می شه واسه همینم منو یاد وان یکاد و چار قل خودمون انداخت که معمولن با سبز اکلیلی نوشته می شه و بالای در ورود خیلی از خونه ها دیده می شه... اینم ورژن چینیشه دیگه... نذر و حاجت چینی
پکن از نظر برنامه های روزای عید تقریبن مهم ترین شهر چینه. تو این روزا تو تمام معبدا و پارکا مراسم خاصی برگزار می شه. چینیا اولین روز عید یا حتا من شنیدم به خاطر این که می خوان اولین نفری باشن که پاش به معبد رسیده (آخه می گن اگه اولین نفر باشی همه حاجتات برآورده می شه) از نصف شب می رن معبدو زنبیل می ذارنو نذر می کننو عود می سوزوننو به درختا دخیلای قرمز می بندنو پای مجسمه های مقدسشون پول می ریزنو سکه تو دریچه پرت می کننو خلاصه کلی غلغلستون می شه و هی هلت می دنو له می شی و عود می ره تو چشم و چالتو پاتو لگد می کننو عبادت می کنن دیگه... من اولین روز عید به دعوت صاحب خونم که خیلی منو شرمنده کرد (چون چینیا معمولن خارجیا رو واسه شام یا ناهار یا گردش و تفریح دعوت نمی کنن چه برسه به صاحب خونه و مستاجر البته صاحب خونه من یه خانم خیلی متشخصه که استاد دانشگاه پلیسه و خیلی به من لطف داره) به معبد "ابر سفید" دائوئیستا رفتم. این معبد بزرگ ترین و مهم ترین معبد دائوئیستا در پکنه و از اون جا که بیشتر معبدا متعلق به بودیستاست کلی غلغلستون بود و چه صفی کشیده بودن مردم واسه رفتن تو معبد. خلاصه کلی خاک و خلی شدیم و رفتیم تو.
سکه اندازون
یه حوض بزرگ وسط اولین حیات معبد بود که از روش یه پل رد شده (اگه می گم اولین حیات واسه اینه که معبدای چینی هی در تو دره و اول یه حیاطه که رو به روش و اطرافش ساختمون معبده و توشم مجسمه ها و خدایان و بعد پشتش دوباره در داره و می ره تو حیاط بعدی و همین طور ساختمون بعدی و مجسمه های بعدی و خلاصه یه جایی هم تموم می شه دیگه. اینا به سیر و سلوک مرحله ای معتقدن و همه چی همین طوری مرحله مرحله ایه. مثلن تو معبد مشهور "لاما" که مال بودیستاست ۵ تا سالن بزرگ هست که پنجمی از همه باشکوه تره و بزرگ ترین مجسمه یعنی "بودای خندان" در این سالن قرار داره که ۲۶ متره و ۸ مترش زیر زمینه و روی ریشه و تنه ی یه درخت کامل صندل حکاکی شده. خوب پرانتزو ببندم دیگه) آره داشتم می گفتم که تو اولین حیات یه حوض بزرگ بود که کنارش به مردم سکه هایی که وسطش یه مربع تو خالی داره رو می فروختن و مردم هم ریخته بودن رو سر و کول همدیگه که برن جلو و سکه هاشونو بندازن تو دریچه های توی حوض که تو سال نو براشون شانس ویاره...
عود سوزون البته ما سکه نخریدیم ولی خانم "سون" یه بسته عود خرید و منم چند تا عود سوزوندمو مثل بچه ها کلی خوشحالی و ذوق از خودم در وکردم
سامورایی ورژن چینی چند تا هم آقای چینی با موهای بلند دیدم که دم در معبدا عودا رو از مردم می گرفتنو تو جای مخصوص سوزوندن می ذاشتن. از همون چینی هایی که موهاشونو از بالا می بندن و تا کمرشون میادها! من که فقط تو فیلما دیده بودم واسه همین از نزدیک دیدنشون خیلی برام جالب بود. خانم سون ازم پرسید ما هم عود داریم یا نه منم گفتم آره ولی عودای چینی از نظر رنگ و اندازه و عطر خیلی متنوع ترن و ما بیشتر عودو تو قبرستون می سوزونیم و تو اماکن مقدس بیشتر شمع روشن می کنیم. جالبه که چینیا هم مثل ما دخیل می بندن و پول می ریزن با این تفاوت که دخیلاشون پارچه های قرمزیه که به شاخه ی درخت می بندن. دنیای چینیاست دیگه... قسمت خوشمزه ماجرا قسمت خوشمزه ماجرا رستورانیه که خانم "سون" برای ناهار منو دعوت کرد. یه رستوران مسلمونی به اسم "پامیر" که غذاهای استان شین جیان رو می پزه. ما هم کلی غذای جورواجور سفارش دادیم که خیلی خوشمزه بودن. کلی هم غذا با خودمون آوردیم خونه. آخه چینیا یه رسم خیلی خوب دارن که باقی مونده ی غذای رستورانو می ریزن تو ظرف یک بار مصرفی که رستوران بهشون می ده و با خودشون میارن خونه. کاری که ما ایرانیا عمرن رومون بشه انجام بدیم ولی من مطمئنم اگه زمانی برگردم ایران حتمن این کارو می کنم. چون این جا یاد گرفتم چیزی که براش پول دادم مال خودمه و می تونم با خودم ببرمش حتا اگه غذا باشه. مراسم لهو و لعب
کجاوه های چینی این کجاوه ها تو دو تا از پارکایی که من رفتم بودن. مردم با پرداخت ۲۰ یوآن (۲۶۰۰ تومن) سوار کجاوه می شدن و عکس می گرفتن. ۴ مرد چینی هم همراه موسیقی ای که همون جا به صورت زنده اجرا می شد کجاوه رو بلند می کردن و دور یکی از درخت ها یک دور می چرخوندن و یه محیط شادو برای مردم ایجاد کرده بودن. سر خوردن روی سرسره ای که از یخ درست شده بود، بازدید از قصر یخی کوچیکی که در گوشه ای از پارک ساخته شده بود و اسب سواری از تفریح های دیگه ی پارک دیتان بود. اینم عکس کجاوه ها...
تو هر سه تا پارکی که من رفتم "بن لادن" پای ثابت برنامه ها بود. ظاهرن از سیاست و تروریسم دست کشیده و داره از کباب فروشی یه لقمه نون حلال در میاره... اونم کجا تو چییییییین
پودینگ چینی و کباب ترکی آلمانی برنامه های مربوط به شکم یکی از مهم ترین و حیاتی ترین برنامه هاییه که چینیا هیچ وقت تعطیلش نمی کنن (ما تو رادیو واسه ناهار یه ۲ ساعتی تعطیلیم که به نظر من وقت آدمو تلف می کنه ولی واسه چینیا خیلی مهمه). تو پارکا هم کلی غرفه ی غذا با بوهای مطبوع و نامطبوع وجود داشت. از جک و جونور و عقرب و سوسک و هشت پای سیخ شده گرفته تا کباب گوسفند و نودل و مرغ سوخاری و غذاهای خارجی. تو پارک "دیتان" من و همکارم پویا و دوست چکیمون "ویلما" واسه این که "پودینگ" چینی نخورده از دنیا نریم دو نوع پودینگ چینی خریدیم که یکیش که قهوه ای بود یه چیزی تو مایه های "سمنو" یا "کاچی" خودمون بود و اونی که شیری رنگ بود درست مزه "حریره بادام" می داد و طعم تازه ای نبود. اما من تو پارک "چائویانگ" یه "دونر کباب" آلمانی خوردم که طعمش برام جدید بود و خیلی خوشمزه بود. البته "دونر کباب" در واقع ترکیه ولی با مهاجرت کثیری از ترکا به آلمان ورژن آلمانیشم زده شده. فکرشو بکنین دونر کباب آلمانی تو چین! اینم عکس دو تا بچه خیلی چینی تو راه برگشت به خونه تو متروی پکن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 13:52 توسط طلیعه اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من در بهار 1360 به دنیا آمدم. در سال 79 وارد 50 تومنی (دانشگاه تهران) شدم و علوم ارتباطات خواندم. از همان سال, فعالیت مطبوعاتی ام با کار در حوزه هنری تهران, روزنامه های کیهان, صدای عدالت,اعتماد و ... آغاز شد و در سال های بعد روزنامه نگاری را به طور حرفه ای در روزنامه های توقیفی گلستان ایران و بهار تجربه کردم. شاید همان سال ها برای من بهترین دوران کار مطبوعاتی بود. پس آن هم مدتی در مرکز مطالعات و پژوهش های زنان, خبرگزاری میراث فرهنگی, روزنامه ایران, روزنامه ابرار اقتصادی و... کار کردم. تا چندی پیش هم در روزنامه آینده نو می نوشتم تا این که گذارم به رادیو بین المللی چین افتاد...
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|