![]() |
![]() |
|
| Once upon a time in China روزي روزگاري در چين |
|
سگ سرما، سگ سرما، سگ سرما... این اولین چیزیه که بعد برگشتنم می تونم بگم. فکر کنم من و دوستای افغانم تنها توریستای دیوانه ای بودیم که تو این وقت سال یهو زد به سرمون بریم مغولستان داخلی.
سیستم هیئتی و زنبیلی واگنا هم که آخر سربازخونه بود. هر واگن یه راهروی باریک داشت با تعداد زیادی حفره به اسم کوپه ولی بدون در. تو هر کوپه بدون در هم 6 تا تخت بود. سه طبقه تخت اینور و سه طبقه تختم اونور. فقط فاصله تخت اولی واسه نشستن یک انسان کامل مناسب بود. از دومی به بعد که دیگه کمرتو باید تا می کردی و جز به حالت درازکش توی قبر نمی تونستی به حالت دیگه ای در بیای. خلاصه با بخبختی از نردبون بالا رفتم و خودمو تو قسمت بار و کوله امو رو تخت نه ببخشید کوله امو تو قسمت بار و خودمو رو تخت چپوندم و از لبه دیواری که کوپه منو از کوپه تائب و امان جدا کرده بود سرک کشیدم و کلی به گردن کج شده تائب و شکل نیم خیز نشستن امان خندیدم. تو هر کوپه یه تلویزیون فلت بود که شو چینی و تبلیغات و این جور چیزا رو پخش می کرد. تو راهروی قطار هم جلوی هر 6 تا تخت تنها دو صندلی تا شو و یک نیمچه میز قرار داشت که مسافرای تختای طبقه دوم و سوم توافقی ازشون استفاده می کردن. عکس تختا رو براتون گذاشتم هرچند انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت. قطار ساعت نه شب راه افتاد. منم یه کم رو یکی از همون صندلی های توافقی که خالی بود نشستم و به مهران زنگیدم و گفتم که راه افتادیم و گفتم که کارت تلفن زاپاس هم خریدم که به محض رسیدن بهش بزنگم که نگران نشه و اونم گفت که خودش از سیدنی بهم می زنگه و این حرفا... خلاصه هی واسه خودم عین قوربابه از اون بالا می پریدم پایین و هی از نردبون می رفتم بالا و هی هیجان از خودم در می کردم که یهو حدودای ساعت ده شب چراغا خاموش شد. نه مسواک زده بودم هی هی، نه ملافه امو رو تختم پهن کرده بودم هی هی (راستی من فقط چار پنج قسمت این برره رو تو پکن دانلود کردم و دیدم چون تو ایران ندیده بودم) خلاصه با بخبختی مستقر شدم. خدا رو شکر از سر و صدا و خروپف همسایه های بغلی و پایینی خبری نبود ولی مگه من تو اون دو وجب جا خوابم می برد؟ مثل همیشه جای مهران خیلی خالی بود... ولی با خودم فکر کردم اگه مهران الان این جا بود عمرن طول و عرضش تو این تختا جا می شد! راستی اینم بگم که هزینه بلیت رفت و برگشت به پول ایران نزدیک چهل هزار تومن شد سرمای بیرون کم کم از توی قطار حس می شد و از روی لباس مردم محلی اطراف شهر هم می شد عمق فاجعه رو درک کرد. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 18:30 توسط طلیعه اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من در بهار 1360 به دنیا آمدم. در سال 79 وارد 50 تومنی (دانشگاه تهران) شدم و علوم ارتباطات خواندم. از همان سال, فعالیت مطبوعاتی ام با کار در حوزه هنری تهران, روزنامه های کیهان, صدای عدالت,اعتماد و ... آغاز شد و در سال های بعد روزنامه نگاری را به طور حرفه ای در روزنامه های توقیفی گلستان ایران و بهار تجربه کردم. شاید همان سال ها برای من بهترین دوران کار مطبوعاتی بود. پس آن هم مدتی در مرکز مطالعات و پژوهش های زنان, خبرگزاری میراث فرهنگی, روزنامه ایران, روزنامه ابرار اقتصادی و... کار کردم. تا چندی پیش هم در روزنامه آینده نو می نوشتم تا این که گذارم به رادیو بین المللی چین افتاد...
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|