تبليغاتX
در میان چشم بادومی ها - به سوی سرزمین چنگیز
Once upon a time in China روزي روزگاري در چين

سگ سرما، سگ سرما، سگ سرما... این اولین چیزیه که بعد برگشتنم می تونم بگم. فکر کنم من و دوستای افغانم تنها توریستای دیوانه ای بودیم که تو این وقت سال یهو زد به سرمون بریم مغولستان داخلی. هر چند من همیشه از سرما گریزونم اما واقعن برام هیجان انگیز بود که تو این فصل سال مغولستان داخلی یا به قول این دوستای فرنگی اینر مونگولیا رو ببینم. سرما تا مغز استخون آدم فرو می رفت. پکن تا شهر "هوهات" مرکز منطقه خودمختار مغولستان داخلی چین با قطار 12 ساعت فاصله داره. برای منی که تا به حال پنج بار دیوار چین رفتم اما هر بار از اینورش اونورشو (منظورم سمت مغولستانه) نگاه کردم فوق العاده بود که حالا برم اونور دیوار. هیجان سفر از همون روزی که با "تائب" و "امان"؛ دوستای بخش پشتوی رادیو بین المللی چین رفتیم واسه خرید بلیت قطار (به قول این پشتون ها به زبان دری "تیکت ریل") شروع شد. وقتی در مورد بلیت برگشت پرسیدیم مسئول فروش گفت از این جا نمی شه بلیت برگشتو خرید برین اون جا از همون جا بلیت برگشتو بخرین. امیدوارم که پیدا کنین! باور کنین برای اولین بار حال کردم از این که بالاخره یه چیز ایران از این چینیا بهتره. یادمه لااقل حول و حوش میدون انقلاب دو سه تا مرکز فروش بلیت قطار بود که به راحتی می شد ازشون رفت و برگشت دو هفته بعد رو هم خرید. خلاصه کلی خندیدیم و به امید پیدا کردن بلیت برگشت در مغولستان راه افتادیم. تو ایستگاه قطار کلی گشتیم تا قطارمونو پیدا کنیم. بس که این چینیا زیادن. یکی دو تا سکو و یکی دو تا قطار نبود که. خدا زیادشون کنه. رو بلیتم که همه چی به چینی مکتوب شده بود. خوبه لااقل شماره ها رو به اینگیلیش می نویسن.

اینم یه عکس کج و کوله از کوپه ها، انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت


سیستم هیئتی و زنبیلی

واگنا هم که آخر سربازخونه بود. هر واگن یه راهروی باریک داشت با تعداد زیادی حفره به اسم کوپه ولی بدون در. تو هر کوپه بدون در هم 6 تا تخت بود. سه طبقه تخت اینور و سه طبقه تختم اونور. فقط فاصله تخت اولی واسه نشستن یک انسان کامل مناسب بود. از دومی به بعد که دیگه کمرتو باید تا می کردی و جز به حالت درازکش توی قبر نمی تونستی به حالت دیگه ای در بیای. ما کمی دیر رسیدیم و بعد از کلی سر و صدا و هیجان در وکردن در حالی که همه بهمون خیره شده بودن بالاخره فهمیدیم که جامون تو اون قبر بالاییه است و به خدا کلی نزدیکیم. البته تائب و امان تو کوپه بغلی افتادن. چون تختای پایینی همه پر شده بود فکر کردیم هر کی زودتر برسه تخت خوبا رو واسه خودش برمی داره و خلاصه این جا هم سیستم هیئتی و زنبیلیه دیگه...

خلاصه با بخبختی از نردبون بالا رفتم و خودمو تو قسمت بار و کوله امو رو تخت نه ببخشید کوله امو تو قسمت بار و خودمو رو تخت چپوندم و از لبه دیواری که کوپه منو از کوپه تائب و امان جدا کرده بود سرک کشیدم و کلی به گردن کج شده تائب و شکل نیم خیز نشستن امان خندیدم. تو هر کوپه یه تلویزیون فلت بود که شو چینی و تبلیغات و این جور چیزا رو پخش می کرد. تو راهروی قطار هم جلوی هر 6 تا تخت تنها دو صندلی تا شو و یک نیمچه میز قرار داشت که مسافرای تختای طبقه دوم و سوم توافقی ازشون استفاده می کردن. عکس تختا رو براتون گذاشتم هرچند انقدر شلوغ پلوغ بود که نمی شد عکس گرفت. قطار ساعت نه شب راه افتاد. منم یه کم رو یکی از همون صندلی های توافقی که خالی بود نشستم و به مهران زنگیدم و گفتم که راه افتادیم و گفتم که کارت تلفن زاپاس هم خریدم که به محض رسیدن بهش بزنگم که نگران نشه و اونم گفت که خودش از سیدنی بهم می زنگه و این حرفا... خلاصه هی واسه خودم عین قوربابه از اون بالا می پریدم پایین و هی از نردبون می رفتم بالا و هی هیجان از خودم در می کردم که یهو حدودای ساعت ده شب چراغا خاموش شد. نه مسواک زده بودم هی هی، نه ملافه امو رو تختم پهن کرده بودم هی هی (راستی من فقط چار پنج قسمت این برره رو تو پکن دانلود کردم و دیدم چون تو ایران ندیده بودم) خلاصه با بخبختی مستقر شدم. خدا رو شکر از سر و صدا و خروپف همسایه های بغلی و پایینی خبری نبود ولی مگه من تو اون دو وجب جا خوابم می برد؟ مثل همیشه جای مهران خیلی خالی بود... ولی با خودم فکر کردم اگه مهران الان این جا بود عمرن طول و عرضش تو این تختا جا می شد! کلن تو چین همه چی به سایز خود چینیا طراحی شده. حتا ظرفشویی آشپزخونه و سقف خیلی از خونه ها هم برای خارجیا کوتاهه. خلاصه خوابم نبرد و دم دمای صبح رفتم پایین کنار پنجره نشستم. مه غلیظی همه جا رو گرفته بود. همه جا یه رنگ خاکستری محو وهم انگیزی شده بود. اونقدر رویایی که دلم می خواست دستمو دراز کنم و مهو لمس کنم. تک و توک چند تا درخت نزدیکای ریل دیده می شد. یه سکوت عجیبی بود با صدای منظم قطار. نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد "بوف کور" افتادم. هوا که روشن شد، چراغارم روشن کردن و چینیا به جنب و جوش افتادن و راهروی باریک قطار غلغله شد. از اون جا که چینیا خیلی به خوردن اهمیت می دن تقریبن همه مشغول خوردن یه صبحانه مفصل شدن. از تخم مرغ آب پز و گوشت خشک گرفته تا نودل (رشته چینی) و هزار تا چیز دیگه که حتا نمی تونستم تشخیص بدم چی هستن چه برسه به این که اسمشونو بدونم. اولش فکر کردم ماها عمرن بتونیم اون وقت صبح نودل مودل بخوریم ولی بعد فکر کردم ما که بدتریم کله سحر می ریم کله پاچه خوری...

راستی اینم بگم که هزینه بلیت رفت و برگشت به پول ایران نزدیک چهل هزار تومن شد ولی مگه ایرانه که جوجه کباب بدن؟ در واقع به جز آب جوش کوفت هم بهمون ندادن و همه چی تو قطار فروشی بود.

سرمای بیرون کم کم از توی قطار حس می شد و از روی لباس مردم محلی اطراف شهر هم می شد عمق فاجعه رو درک کرد. من زیر پالتوم سه تا بلوز گرم و دو تا پلوور پوشیدم و کاملن ضد گلوله از قطار پیاده شدم. دوست مشترک من و تائب خانم "چانگ چینگ" که به دعوت اون به "هوهات" رفتیم همراه یکی از دوستاش "رن جیه" و برادرش "آیین" اومده بودن راه آهن دنبالمون. چینگ در دانشگاه پکن زبان انگلیسی می خونه. پدرش اهل پکن و مادرش اهل هوهاته و خودش و برادرش در هوهات به دنیا اومدن و بزرگ شدن ولی از اون جا که مادرش هیچ وقت تو خونه با اونو برادرش به زبون مغولی حرف نزده یک کلمه هم مغولی بلد نیستن.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 18:30  توسط طلیعه اکبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من در بهار 1360 به دنیا آمدم. در سال 79 وارد 50 تومنی (دانشگاه تهران) شدم و علوم ارتباطات خواندم. از همان سال, فعالیت مطبوعاتی ام با کار در حوزه هنری تهران, روزنامه های کیهان, صدای عدالت,اعتماد و ... آغاز شد و در سال های بعد روزنامه نگاری را به طور حرفه ای در روزنامه های توقیفی گلستان ایران و بهار تجربه کردم. شاید همان سال ها برای من بهترین دوران کار مطبوعاتی بود. پس آن هم مدتی در مرکز مطالعات و پژوهش های زنان, خبرگزاری میراث فرهنگی, روزنامه ایران, روزنامه ابرار اقتصادی و... کار کردم. تا چندی پیش هم در روزنامه آینده نو می نوشتم تا این که گذارم به رادیو بین المللی چین افتاد...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
شعرهای خودم (ایران-چین)
متافیزیک مهران
مجتبا پويا (پکن)
احمد مشکلاتی (سیدنی)
حامد بهشتی (بیروت)
محسن میرزایی (چین)
یونی (یونان)
امید سعادتیان (مالزی)
مهرانه (اروپا)
ساناز اقتصادی نیا (دبی)
نفیسه (مالزی)
یه بنده ی خدا (سیدنی)
سمانه حیدری(سیدنی)
بخش فارسی رادیو بین المللی چین
ايرانيان مقيم چين
ایرانیان مقیم شانگهای
ایرانیان مقیم امارات
ایران مالزی
مهاجرت به استرالیا
مریم منصوری
سارا جمال آبادی
سیگورد
صندلی عباسحسیننژاد
غیر ممکن است عباس
فاطمه ی عباس
ماه تی تی عباس
شراره عزیزی
سمیرا قیاسی
محسن باقرلو
احسان جوانمرد
امین بزرگیان
امیر اسماعیلی
علی رضا سلطانی (واترلو)
طاهره قصدی
نسیم (هند)
سید ضیاء قاسمی (کابل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

Baznegar