تبليغاتX
در میان چشم بادومی ها - اولین سالگرد ازدواج ما بدون هم...
Once upon a time in China روزي روزگاري در چين

به ساعت ایران، به ساعت چین یا به ساعت استرالیا؟! نمی دانم به ساعت کجا ولی به تقویم خودمان بیست و سوم فروردین اولین سالگرد ازدواجمان است... مادرم دیروز تماس گرفت و گفت که پس فردا... طفلک مادر یادش بود. آنقدر این روزها احساس تنهایی می کند که محال بود یادش برود. چقدر دوست داشتم مادر باز هم می آمد پیشم... انگار همین دیروز بود که سریال های ماه رمضان را برایش دانلود می کردم... مادر همیشه حواسش به همه چیز هست... خوب شد یادم انداخت... من که هرگز این گونه مناسبت ها را فراموش نمی کردم، اصلن یادم نبود که بیست و سوم فروردین نزدیک است... زندگی ام چقدر عجیب شده! هرگز فکرش را هم نمی کردم که اولین سالگرد ازدواجم را در کنار همسرم نباشم... روز ولنتاین را خیلی جدی نگرفتم. هر چند که آن روز کلی به دخترهای چینی گل به دست و خنده بر لب حسودی کردم اما خیلی مهم نبود... کلی به خودم روحیه دادم... با دوستم ایوانا که نامزدش دور از او و در چک زندگی می کند، رفتیم بیرون و خودمان برای خودمان سرویس مروارید خریدیم و کلی خندیدیم... اولین چهارشنبه سوری و اولین سال تحویل هم دلم گرفته بود اما شب چهارشنبه سوری وبلاگ را آپ کردم و قبل سال تحویل هم به شهر "چنگ ده" در شمال شرقی چین رفتم و سال در مقابل یک مجسمه ی بودا در حالی که تلفنی با همسرم حرف می زدم تحویل شد و یک جوری گذشت... حالا می فهمم که اولین چهارشنبه سوری و اولین سال تحویل زندگی مشترک هم انگار خیلی مهم نبودند وقتی اولین سالگرد در کنار هم نیستیم... این یکی دیگر انگار برای دل من خیلی زیادی است... این یکی دیگر انگار دارد خفه ام می کند وقتی درست بیست و سوم فروردین یک سال پیش، یکی از شادترین روزهای زندگی ام شد. نمی دانم برای همه همین طور است یا نه ولی آن روز به من خیلی خوش گذشت و خاطره ی فوق العاده ای شد... حالا یک سال گذشته... به حرف، به نوشته ساده اما به واقع بدون تو...

امروز درست یک سال از آغاز زندگی مشترکمان و 10 روز دیگر درست یک سال از سفر من به چین و دلیل این وبلاگ می گذرد... یک سال است که دوریم از هم. هنوز احساس خوشبختی می کنم اما باورم نمی شود این یک سال را... باورم نمی شود که یک سال است تو را ندیده ام به جز مدت کوتاهی در ماه گرم جولای پس از سه ماه دوری که شد ماه عسلمان که مثل برق گذشت و پس از آن دیگر ندیدمت تا به امروز... هنوز احساس خوشبختی می کنم اما باورم نمی شود این یک سال را... باورم نمی شود که یک سال است پدر را هم ندیده ام... با چشم های باز هم می توانم پدر را تصور کنم که روی یکی از آن دو مبل تک نفره ی کنار اوپن آشپزخانه رو به روی تلویزیون نشسته، برای خودش در کمال آرامش میوه پوست گرفته و از دیدن یکی از همان فیلم های وسترنی که 100 بار تا به حال دیده و هر بار انگار بار اول است که می بیند؛ لذت می برد و غرق در فیلم می شود و لابد خاطراتش در گوشه ای از ذهنش جان می گیرند و ما هم مثل همیشه شوخی می کنیم و می گوییم جان وین و کلینت ایستوود و خلاصه رفقای دوران جوانی اش دور هم جمع شده اند و پدر نگاهی به ما می کند و می خندد و پرونده ی تمام این هنرپیشه ها و این فیلم ها را زیر بغلمان می گذارد اگر بخواهیم... یک سال گذشته... تنها برادرم را هم یک سال است که ندیده ام... دلم جدن تنگ شده برای این که طائل از راه برسد و به قول خودش یک حرکت به افتخار خواهری بزند و از صدای موسیقی آن هم از نوع وحشتناکش خانه برود روی سرمان... یک سال... یک سال... پیش از این چرا یک سال این همه طولانی نبود؟!

به هر حال می نویسم که یادم باشد که هنوز راضی ام... ایران هر چند دور ولی پدر و مادرم را دارم. استرالیا هر چند دور ولی هنوز تو را دارم پس هنوز خوشبختم...

مادر و پدر امروز تماس گرفتند و تبریک گفتند... نمی دانم چه چیزی ته صدایم بود که مادر گفت "چرا تو خونه نشستی؟ برو بیرون بگرد. این روزای آخر بذار بهت خوش بگذره. من مطمئنم که همین روزا می ری پیش مهران پس به جای تو خونه نشستن برو واسه خودتون خرید کن". خیلی تلاش کردم که موقع حرف زدن با پدر اشک هایم مانع صحبتمان نشود... نمی دانم و لی عجیب هر بار با صدای پدر بغض می کنم... شاید به خاطر این که مادر را در این مدت یک بار دیدم ولی پدر را نه... ولی با شنیدن صدای شان خیلی دلم آرام شده... خیلی... پدر و مادر خوبم امیدوارم سال های سال سلامت باشید.

مامان هم زنگ زد و تبریک گفت. با بابا و شادی و اوجان در جاده بودند. گفت "می ترسیدم تا برسیم خونه دیر بشه و تو بخوابی. ایشالا همیشه خوش باشین و با خوشی در کنار هم زندگی کنین...". مرسی مامان جان مرسی...

دایی عیسی و زندایی نسرین هم زنگ زدند و تبریک گفتند. گفتند "مامان اینا امروز قزوین بودن و جای شما خیلی خالی بود...". زندایی خندید و گفت "یادتون که نرفته بود؟!"  

دایی هادی و زندایی سیمین هم زنگ زدند و تبریک گفتند...

مهران هم بعد از کار زنگ زد و کلی حرف زدیم و ... چقدر آرامم کرد... مهم نیست که کیلومترها از هم فاصله داریم. مهم این است که ما هنوز همان آدم های یک سال پیش هستیم و هنوز عاشق هم... چقدر خوشبختم که تو را دارم و عزیزانی را که امروز به یادمان بودند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:36  توسط طلیعه اکبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من در بهار 1360 به دنیا آمدم. در سال 79 وارد 50 تومنی (دانشگاه تهران) شدم و علوم ارتباطات خواندم. از همان سال, فعالیت مطبوعاتی ام با کار در حوزه هنری تهران, روزنامه های کیهان, صدای عدالت,اعتماد و ... آغاز شد و در سال های بعد روزنامه نگاری را به طور حرفه ای در روزنامه های توقیفی گلستان ایران و بهار تجربه کردم. شاید همان سال ها برای من بهترین دوران کار مطبوعاتی بود. پس آن هم مدتی در مرکز مطالعات و پژوهش های زنان, خبرگزاری میراث فرهنگی, روزنامه ایران, روزنامه ابرار اقتصادی و... کار کردم. تا چندی پیش هم در روزنامه آینده نو می نوشتم تا این که گذارم به رادیو بین المللی چین افتاد...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
شعرهای خودم (ایران-چین)
متافیزیک مهران
مجتبا پويا (پکن)
احمد مشکلاتی (سیدنی)
حامد بهشتی (بیروت)
محسن میرزایی (چین)
یونی (یونان)
امید سعادتیان (مالزی)
مهرانه (اروپا)
ساناز اقتصادی نیا (دبی)
نفیسه (مالزی)
یه بنده ی خدا (سیدنی)
سمانه حیدری(سیدنی)
بخش فارسی رادیو بین المللی چین
ايرانيان مقيم چين
ایرانیان مقیم شانگهای
ایرانیان مقیم امارات
ایران مالزی
مهاجرت به استرالیا
مریم منصوری
سارا جمال آبادی
سیگورد
صندلی عباسحسیننژاد
غیر ممکن است عباس
فاطمه ی عباس
ماه تی تی عباس
شراره عزیزی
سمیرا قیاسی
محسن باقرلو
احسان جوانمرد
امین بزرگیان
امیر اسماعیلی
علی رضا سلطانی (واترلو)
طاهره قصدی
نسیم (هند)
سید ضیاء قاسمی (کابل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

Baznegar