سال های نه چندان دور، کوچک تر که بودیم از مدت ها پیش از رسیدن زمان "چهارشنبه سوری" بی صبرانه منتظر شب چهارشنبه و چادر سیاه و کاسه و قاشق زنی بودیم. هنوز خنده های ریزریزمان با دخترها و پسرهای همسایه زیر چادرهای سیاه و گل گلی خوب یادم هست. و دعواهامان بر سر تقسیم غنائم به دست آمده چقدر کودکانه بود. پدرها کپه های کوچک آتش را پشت سر هم ردیف می کردند و دست های کوچک مان را می گرفتند تا از روی آتش بپریم. تمام روزهای سال یک طرف بود و این شب چهارشنبه سوری یک طرف.
حالا اما هر چه به چهارشنبه سوری نزدیک تر می شویم تلاش می کنیم تا زودتر به کارهای مان برسیم و در این شب بیرون از خانه نباشیم. حالا دیگر نه از قاشق زنی خبری هست و نه کپه های کوچک آتش. تیر و ترقه و سیگارت و سوتکی و چه می دانم صد مدل مواد منفجره جای چادرهای سیاه و گل گلی و قاشق زنی را گرفته اند. چقدر دلم از این همه تغییر فرهنگی می گیرد. چقدر دلم برای کودکی و دست های بزرگ پدرم تنگ شده. انگار خیلی زود، انگار زیادی بزرگ شده ایم.
|
+| نوشته شده توسط Talieh Akbari در
Tue 17 Mar 2009 و ساعت 18:57